تبلیغات
از انتظار تا فرج - جایگاه تکلیف الهی و بیعت در قیام امام حسین علیه السلام2
 

 

امامحسین (ع) در پاسخ معاویه فرمود:

«ما ارید حربک و لا الخلاف علیک; من اراده جنگ و مخالفت با تو را ندارم.» (9)

بعضی از تواریخ، پاسخ امام (ع) را با تفصیل بیشتری نقل کرده اند و آورده اند که امام (ع) پس از عبارت فوق اضافه نمود که: برای خود در پیشگاه خداوند عذری در ترک جهاد با تو نمی بینم و فتنه ای را بزرگتر از فرمانروایی تو براین امت نمی دانم:

«... و ما اظن لی عندالله عذرا فی ترک جهادک و ما اعلم فتنة اعظم من ولایتک امر هذه الامة » . (10)

مطابق این نقل امامحسین (ع) ضمن تاکید بر این نکته که پیمان صلح با معاویه را نقض نکرده و اراده جنگ باوی را ندارد به او گوشزد می کند که وی را صالح برای خلافت بر مسلمین نمی داند و اگر در مقابل او سکوت کرده و به جنگ با وی بر نخاسته به دلیل شرایط خاص موجود در آن زمان است و در واقع وظیفه اولی خود را در برابر معاویه جهاد با او می داند چرا که فرمانروایی وی بر مسلمین را بزرگترین فتنه و مصیبت می شمارد اما از آنجا که جهاد با معاویه در آن زمان به دلیل وجود سیاستهای حیله گرانه معاویه و چهره کاذبی که او از خود به مردم نشان داده بود، به نتیجه مطلوب نمی رسید و موجب ریختن خون تعداد کثیری از شیعیان و تضعیف بیش از پیش موقعیت آنان در جامعه می گردید و علاوه بر اینها صلح نامه ای که بین امام حسن (ع) و معاویه به امضا رسیده بود هنوز به طور جدی توسط معاویه نقض نشده بود، لذا امامحسین (ع) به عنوان حکم ثانوی وظیفه خود را عدم اقدام به جنگ با معاویه می دید.

4. دیگر از نامه های که اهل کوفه برای امامحسین (ع) فرستاده، وی را به قیام علیه حکومت معاویه فرا خواندند زمانی بود که معاویه بر خلاف مفاد صریح صلح نامه که خلافت بر مسلمین را پس از معاویه، حق امام حسن (ع) و در صورت رحلت وی حق امامحسین (ع) می دانست، اقدام به بیعت گرفتن از مردم برای یزید کرد.

امامحسین (ع) به این نامه ها جواب مثبت نداد و دعوت آنان را برای قیام علیه حکومت نپذیرفت. گروهی از اهل کوفه به نزد محمد بن حنفیه رفتند و از او خواستند که با آنان بر ضد معاویه قیام کند، او نیز نپذیرفت و به نزد امامحسین (ع) آمده مطلب را با ایشان در میان گذاشت. حضرت در جواب برادرش فرمود:

«ان القوم انما یریدون ان یاکلوا بنا و یستطیلوا بنا و یستنبطوا دماء الناس و دماء نا» (11)

اگر این نقل تاریخی، صحیح باشد نشانگر آن است که مردمی که آن حضرت را به قیام دعوت می کردند نه هدف خدا پسندانه ای داشتند و نه درک درستی از موقعیت امامحسین (ع) به عنوان رهبر و امام امت، بلکه به دنبال تامین منافع خود بودند و چنان که امام (ع) فرمود: «ان القوم یریدون ان یاکلوا بنا....» همچنین برای آنان فرقی نمی کرد که رهبری این قیام با امامحسین (ع) باشد یا با دیگری و لذا پس از آن که امام (ع) به آنان جواب منفی داد به نزد محمد بن حنفیه رفتند در حالی که بدون شک در مدت حکومت علی (ع) در کوفه متوجه جلالت قدر امامحسین (ع) و موقعیت ایشان در نزد امیرالمؤمنین (ع) و شایستگی آن حضرت برای امامت شده بودند.

این عوامل باعث شد که امامحسین (ع) به دعوت آنان پاسخ مثبت ندهد ولی در عین حال آنها را از اصل قیام مایوس نکرد و شاید این تعبیر که به دنبال نقل تاریخی فوق آمده است به همین معنا باشد که:

«... فاقام الحسین علی ما هو علیه من الهموم مرة یرید ان یسیر الیهم و مرة یجمع الاقامة عنهم » . (12)

اگر این نقل، صحیح باشد نشان می دهد که امامحسین (ع) از یک طرف، از اوضاع پیش آمده ناراحت و غمگین بودند و از طرف دیگر سعی داشتند که آمادگی مردم را برای قیام علیه حکومت حفظ نمایند لذا گاهی اراده حرکت به سوی آنان می کردند و گاهی از این کار خودداری می نمودند. همچنین احتمال دارد که امام (ع) در میان دعوت کنندگان، افرادی را می شناختند که در گفتار خود صادق بودند و به این وسیله می خواستند آنان را ناامید نکنند و از قیام علیه حکومت اموی دلسرد ننمایند.

5. پس از هلاکت معاویه، شیعیان کوفه در منزل سلیمان بن صرد جمع شدند و حمد خداوند را در برابر مرگ معاویه به جا آوردند. آنگاه سلیمان در ضمن سخنانی به آنان گفت: امامحسین (ع) از بیعت با یزید خودداری کرده و به سوی مکه خارج شده است. شما شیعیان او و پدرش هستید، اگر می دانید که او را یاری خواهید نمود و با دشمنش جهاد خواهید کرد برایش نامه بنویسید و او را به سوی خود دعوت کنید ولی اگر از ضعف و سستی خود می ترسید، آن حضرت را با سخنان خود فریب ندهید. همگی گفتند ما با دشمن امام (ع) می جنگیم و جانمان را در راهش فدا می کنیم. (13)

به دنبال این سخنان بود که اجتماع کنندگان در منزل سلیمان برای امامحسین (ع) نامه ای نوشتند و در صدر نامه، نام کسانی را ذکر کردند که از سران شیعه در کوفه و از اشخاص مورد اعتماد بودند; یعنی سلیمان بن صرد، مسیب بن نجبه، رفاعة بن شداد و حبیب بن مظاهر. در این نامه پس از حمد خداوند و سپاسگزاری از او در برابر هلاکت معاویه که خلافت را غصب کرده و بدون رضای امت بر آنان مسلط شده بود و بزرگان و شایستگان امت اسلامی را به شهادت رسانده و اشرار را زنده نگاه داشته و بیت المال را در اختیار ظالمان و مترفین قرار داده بود، چنین نوشته شد:

«... و انه لیس علینا امام فاقبل لعل الله یجمعنا بک علی الحق و النعمان بن بشیر فی قصر الامارة لسنا نجتمع معه فی جمعة و لا نخرج معه الی عید و لو قد بلغنا انک قد اقبلت الینا اخرجناه حتی نلحقه بالشام ان شاءالله و السلام و رحمة الله علیک » . (14)

در بعضی از مصادر تاریخی آمده است که دیگران نیز مطالبی نوشتند و همراه این نامه فرستادند به گونه ای که مجموع آنها در حدود یکصد و پنجاه صفحه شد. (15)

کسی که این قضیه را روایت کرده است یعنی محمد بن بشر همدانی، که خود یکی از شیعیان کوفه و شرکت کنندگان در اجتماع منزل سلیمان بن صرد می باشد، اضافه می کند که نامه مزبور را همراه عبدالله بن سبع همدانی و عبدالله بن وال فرستادیم. آنها با سرعت حرکت کردند و پس از گذشت ده روز از ماه رمضان در مکه به خدمت امامحسین (ع) رسیدند.

6. محمد بن بشر همدانی می گوید: سپس دو روز صبر کردیم و آنگاه قیس بن مسهر صیداوی و عبدالرحمن بن عبدالله ابن الکون الارجحی و عمارة بن عبید سلولی را به سوی حضرت حسین (ع) روانه کردیم. آنان در حدود پنجاه و سه نامه را همراه خود بردند; نامه هایی که هر یک از سوی یک نفر یا دو نفر یا چهار نفر بود. (16)

7. محمد بن بشر همدانی اضافه می کند: پس از آن، دو روز دیگر نیز صبر کردیم و آنگاه هانی بن هانی و سبیعی و سعید بن عبدالله حنفی را با نامه ای به این مضمون به سوی امامحسین (ع) فرستادیم:

«بسم الله الرحمن الرحیم، لحسین بن علی من شیعته من المؤمنین و المسلمین، اما بعد فحیهلا فان الناس ینتظرونک و لا رای لهم فی غیرک فالعجل العجل و السلام علیک.» (17)

8. این نامه ها به اندازه ای تکرار شد که به نوشته ابن طاوس در کتاب لهوف گاهی در یک روز شش صد نامه به دست امامحسین (ع) می رسید و در مجموع حدود دوازده هزار نامه در نزد حضرت جمع شد و مع ذلک حضرت اقدام به جواب نمی نمود.

اگر چه نامه های مردم کوفه عبارات مختلفی داشت ولی تمامی آنها در این مضمون مشترک بودند که حضرت را به سوی قیام علیه حکومت یزید فرا خوانده و به وی وعده همکاری و از خودگذشتگی داده بودند.

در بعضی از نامه ها آمده بود که ما به همراه صد هزار شمشیر با تو هستیم و از آن حضرت خواسته شده بود که در آمدن به سوی آنان تاخیر ننماید:

«انا معک و معنا مائة الف سیف » ، (18)

«عجل القدوم یابن رسول الله فان لک بالکوفة مائة الف سیف فلاتتاخر» . (19)

در بعضی از کتابهای تاریخی تعداد افرادی که آمادگی خود را برای یاری امامحسین (ع) اعلام کرده بودند بیش از این نیز گفته شده به گونه ای که تا یکصد و چهل هزار نفر نیز ذکر کرده اند، (20) اما حتی اگر این عدد مبالغه آمیز باشد یک مطلب، مسلم است و آن وجود اکثریت قاطع و بسیار عظیمی از مردم کوفه است که برای جهاد علیه حکومت اموی در رکاب آن حضرت اعلام آمادگی کرده بودند.

آیا به راستی صحیح بود که امامحسین (ع) در برابر این اکثریت عظیم و درخواست های مکرر آنان و نامه های فراوان شان سکوت کند و به سابقه آنها استناد نماید که درعهد امیرالمؤمنین (ع) و امام حسن (ع) یاران وفاداری نبودند و آن دو امام معصوم را در برابر دشمن تنها گذاشتند؟ آیا با وجود این نامه ها و تقاضاها و اعلام آمادگی ها این احتمال تقویت نمی شد که مردم کوفه به اشتباهات و تقصیرهای گذشته خود پی برده اند و اکنون قصد جبران آنها را دارند؟

آیا بدین وسیله حجت بر امامحسین (ع) تمام نمی شد که برای قیام علیه حکومت یاورانی دارد؟

امامحسین (ع) پس از رسیدن این نامه ها و اطلاعاتی که آورندگان آنها به طور شفاهی در اختیار آن حضرت می گذاشتند خود به سوی آنان حرکت نکرد بلکه برای احراز صدق ادعای آنان برادر و پسر عمو و فرد مورد اعتماد خویش، یعنی مسلم بن عقیل را به سوی آنها فرستاد و نامه ای به اهل کوفه نوشت که: به تمام آنچه در نامه های خود نوشته اید پی بردم و سخن اکثریت شما را دریافتم که گفته اید ما امام و پیشوایی نداریم به سوی ما حرکت کن تا خداوند به وسیله تو ما را بر حق و هدایت جمع کند:

«... و قد بعثت الیکم اخی و ابن عمی و ثقتی من اهل بیتی و امرته ان یکتب الی بحالکم و امرکم و رایکم فان کتب الی انه قد اجمع رای ملاکم و ذوی الفضل و الحجی منکم علی مثل ما قدمت علی به رسلکم و قرات فی کتبکم اقدم علیکم و شیکا ان شاءالله...; (21) و اینک برادر و پسر عمو و شخص مورد اعتماد از خانواده خود را به سوی شما گسیل داشتم و به او دستور دادم که مرا از وضعیت و کار و رای شما مطلع گرداند، پس اگر برای من بنویسد که نظر بزرگان و صاحبان فضل و خرد از میان شما بر همان چیزی استقرار یافته که فرستادگان شما به اطلاع من رساندند و در نامه هایتان خواندم، به سرعت به سوی شما خواهم آمد ان شاءالله.»

پس از آن که مسلم به کوفه رسید و مردم کوفه گروه گروه با او به عنوان نماینده امامحسین (ع) بیعت کردند، نامه ای برای حضرت نوشت و ایشان را از آمادگی و بیعت گسترده مردم کوفه آگاه نمود. در این هنگام بود که امام (ع) دومین نامه خود را خطاب به مردم کوفه مرقوم فرمود با این عبارات:

«اما بعد فقد ورد علی کتاب مسلم بن عقیل یخبرنی باجتماعکم علی نصرنا والطلب بحقنا فسالت الله ان یحسن لنا الصنع و یثیبکم علی ذلک اعظم الاجر و قد شخصت الیکم من مکة یوم الثلاثاء لثمان مضین من ذی الحجة فاذا قدم علیکم رسولی فانکمشوا فی امرکم فانی قادم فی ایامی هذه » ; (22) اما بعد نامه مسلم بن عقیل را که گویای اجتماع و هماهنگی شما در راه نصرت و یاری ما و مطالبه حق ما بود دریافت کردم. از خداوند مسالت دارم که آینده ما را به خیر و نیکی رقم زند و به شما در این اتحاد و اتفاق اجر عظیم عنایت فرماید. من روز سه شنبه هشتم ذی حجه به سوی شما حرکت کرده ام، پس هرگاه فرستاده من به نزد شما آمد، به سرعت کارهای خود را سر و سامان دهید که خود من نیز در این ایام وارد خواهم شد.»

با نگاهی به این نامه ها می توان آنها را به دو دسته تقسیم کرد: دسته اول نامه های که پس از شهادت امام حسن (ع) برای امامحسین (ع) فرستاده شد و گویای آمادگی مردم کوفه برای جنگیدن در رکاب آن حضرت علیه حکومت معاویه بود و دسته دوم نامه های که پس از هلاکت معاویه برای امامحسین (ع) فرستاده شد و با اصرار و تاکید فراوان از آن حضرت می خواست رهبری قیام علیه حکومت اموی و امامت مسلمین را بر عهده گیرد و تاکید می نمود که مردم کوفه در این راه آماده هرگونه فداکاری و از جان گذشتگی هستند.

پاسخ امام (ع) در برابر دسته اول از نامه ها این بود که هنوز وقت قیام فرا نرسیده و باید همچنان پای بند مفاد صلح نامه ای بود که بین امام حسن (ع) و معاویه به امضاء رسید; همان گونه که سیره امام حسن (ع) نیز چنین بود. اما دسته دوم از نامه ها را حضرت فقط در زمانی پاسخ داد که تعدادشان بسیار فزونی گرفته و مطابق برخی نقل ها به دوازده هزارنامه رسیده بود; به این صورت که ابتدا مسلم بن عقیل را به سوی مردم کوفه فرستاد و آنگاه که نامه وی مبتنی برعزم و اجتماع مردم در راه یاری خود و مطالبه حق الهی خویش را دریافت نمود دومین نماینده خود قیس بن مسهر را به سوی آنان روانه کرد و خود به دنبال او به طرف کوفه حرکت نمود.

اما آیا دعوت مردم کوفه بود که امام (ع) را به قیام علیه حکومت یزید فرا خواند به گونه ای که اگر دعوت آنان نبود قیامی نیز صورت نمی گرفت یا اینکه علت ا صلی قیام چیز دیگری بود و دعوت مردم کوفه در این میان نقش ا صلی را نداشت؟ پاسخ این سؤال را پس از طرح بخش دوم مقاله، بررسی خواهیم نمود.

2. تاثیر نص در قیام امامحسین (ع)

امامحسین (ع) از همان ابتدا که دعوت حاکم مدینه برای بیعت با یزید را نپذیرفت و آماده خروج از مدینه و شروع حرکت تاریخ ساز خویش گردید در مواردی به علت قیام خود اشاره فرموده و آن را امر به معروف و نهی از منکر و یا مبارزه با بدعت و احیای سنت دانسته که برگرفته از نصوص شرعی می باشد. در ذیل به بررسی این موارد می پردازیم:

1. امام (ع) پس از خودداری از بیعت با ولیدبن عقبه، حاکم مدینه که به نمایندگی از سوی یزید، از آن حضرت درخواست بیعت کرده بود، تصمیم گرفت به سوی مکه حرکت کند. در این هنگام وصیت نامه ای به برادرش محمد بن حنفیه نوشت و آن را با مهر خویش ممهور نمود. متن وصیت نامه چنین بود:

«بسم الله الله الرحمن الرحیم، هذا ما اوصی به الحسین بن علی الی اخیه محمد بن الحنفیة، ان الحسین یشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و ان محمدا عبده و رسوله جاء بالحق من عنده و ان الجنة حق و النار حق و الساعة آتیة لا ریب فیها و ان الله یبعث من فی القبور و انی لم اخرج اسرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی ( صلی الله علیه و آله) ارید ان آمر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدی و ابی علی بن ابی طالب فمن قبلنی بقبول الحق فالله اولی بالحق و من رد علی هذا اصبر حتی یقضی الله بینی و بین القوم و هو خیر الحاکمین و هذه وصیتی الیک یا اخی و ما توفیقی الا بالله علیه توکلت و الیه انیب.» (23)

در این وصیت، امامحسین (ع) ابتدا به توحید خداوند و رسالت پیامبر اسلام و حقانیت معاد شهادت می دهد و سپس به علت قیام خود پرداخته تصریح می فرماید که برای طغیان و تکبر و سرپیچی در مقابل حق و افساد و ظلم خروج نکردم بلکه برای طلب اصلاح در امت جدم خروج نمودم. می خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم و مطابق سیره جد و پدرم رفتار نمایم.

چند نکته در این وصیت نامه قابل توجه است:

اول اینکه: امام (ع) اقدام به نوشتن وصیت نامه می کند و درابتدای آن عقاید حقانی خود را بیان می فرماید، همچون کسی که می داند در پایان عمر خویش قرار گرفته و نزدیک است به ندای حق لبیک گوید.

بدون شک امامحسین (ع) چنین بود و از شهادت خویش به دست یزید و لشکریانش خبر داشت. دلایل بیشتر این مطلب را در بحثهای آینده ارائه خواهیم داد.

دوم اینکه: حضرت با استفاده از «انما» که از ادات حصر می باشد و با آوردن جمله مثبت به دنبال جمله منفی «انی لم اخرج...و انما خرجت...» تصریح می کند که علت ا صلی قیام وی طلب اصلاح در امت اسلامی و امر به معروف و نهی از منکر بوده است.

سوم اینکه: امام (ع) کار خود را عمل به سیره پیامبر (ص) و علی (ع) می داند و اعلام می کند که دیگران وظیفه دارند حق را پذیرفته و از او پیروی کنند و در عین حال اگر دیگران به وظیفه خود عمل نکنند وی دست از تکلیف الهی خویش بر نخواهد داشت. و با صبر و استقامت راه خود را در پیش خواهد گرفت تا خداوند در میان او و دیگران که از یاریش سرباز زدند حکم کند.

2. پس از این که امامحسین (ع) به مکه رفت در میان گروهی از صحابه پیامبر (ص) خطبه ای ایراد فرمود که در ابتدای آن به اهمیت فریضه امر به معروف و نهی از منکر اشاره کرد و اینکه بنی اسرائیل به دلیل ترک این وظیفه الهی مورد لعنت قرار گرفتند. سپس به موقعیت والای صحابه در میان مردم اشاره نمود و آنان را مورد مؤاخذه قرار داد که چرا در مقابل منکراتی که در جامعه اسلامی صورت می گیرد سکوت کرده و عکس العملی نشان نمی دهند.

و در پایان در مورد قیام و حرکت خود سخن گفت که برای به دست آوردن قدرت و متاع ناچیز زندگی دنیا نبوده بلکه برای نشان دادن معالم دین و انجام اصلاح در بلاد اسلامی بوده است تا بندگان مظلوم خدا در امنیت قرار گیرند و به واجبات و سنن و احکام الهی عمل شود و آنگاه به مخاطبان خود هشدار داد که اگر آن حضرت را یاری نکنند ظالمان بر آنان مسلط خواهند شد و در هت خاموش کردن نور پیامبر اسلام خواهند کوشید:

«..اللهم انک تعلم انه لم یکن ما کان منا تنافسا فی سلطان و لا التماسا من فضول الحطام و لکن لنری المعالم من دینک و نظهر الاصلاح فی بلادک و یامن المظلومون من عبادک و یعمل بفرائضک و سننک و احکامک...» . (24)

در بعضی از کتب این خطبه از امیرالمؤمنین علی (ع) نقل شده است که ظاهرا علت آن، تشابه قسمت آخر خطبه با کلامی است که از علی (ع) در نهج البلاغه آمده ولی صرف این مطلب دلیل قانع کننده ای نمی باشد زیرا احتمال دارد که امامحسین (ع) به عنوان استشهاد به کلام پدر بزرگوارشان عباراتی از خطبه ایشان را مورد استناد قرار داده باشند. همچنین احتمال دارد که این تشابه اتفاقی بوده و ناشی از آن باشد که ائمه (ع) همگی نور واحدند و به یک گونه می اندیشند. (25)

در این خطبه نیز امامحسین (ع) انگیزه ا صلی قیام و حرکت خویش را اظهار اصلاح در سرزمین اسلامی، ارائه معالم دین، امنیت مظلومان و عمل به احکام و سنن الهی می داند که در واقع بازگشت تمامی آنها به امر به معروف و نهی از منکر است چرا که هر یک از امور مزبور معروف هایی هستند که در زمان حکومت بنی امیه ترک شده اند و امامحسین (ع) بارزترین مصداق «العلماء بالله » است که به تصریح خود آن حضرت در همین خطبه، مجاری امور و احکام را باید در دست داشته باشد «... ذلک بان مجاری الامور و الاحکام علی ایدی العلماء بالله الامناء علی حلاله و حرامه...» و در جهت احیای سنت و از میان بردن بدعت، از هیچ گونه تلاشی فرو گذار نکند.

علاوه بر این، سخنان امام (ع) درصدر این خطبه نیز که به اهمیت امر به معروف و نهی از منکر اشاره کرده و بدبختی بنی اسرائیل را ناشی از ترک این فریضه مهم الهی می داند و بر همان اساس به علمای مسلمان هشدار می دهد که در انجام این واجب بزرگ اهمال نورزند، خود قرینه ای است بر این که هدف ا صلی حضرت در نهضتش امر به معروف و نهی از منکر می باشد و دیگر اموری که در پایان خطبه ذکر شده همگی به این مساله بر می گردد.

3. امامحسین (ع) پس از ورود به مکه نامه ای خطاب به سران قبایل شهر بصره مانند مالک بن مسمع بکری، مسعود بن عمرو، منذر بن جارود و دیگران نوشت و در ابتدا حق الهی خویش در خلافت پیامبر (ص) و امامت امت اسلامی را به آنها خاطر نشان نمود سپس اشاره کرد که گروهی این حق را از ما گرفتند و ما نیز با آگاهی بر تفوق و شایستگی خویش نسبت به این افراد، برای جلوگیری از هرگونه فتنه و اختلاف در میان مسلمانان و تضعیف آنان در برابر دشمنان خارجی، به آنچه پیش آمده بود رضایت دادیم و آرامش مسلمانان را بر حق خویش مقدم داشتیم. سپس اضافه نمود:

«..و قد بعثت رسولی الیکم بهذا الکتاب و انا ادعوکم الاکتاب الله و سنة نبیه فان السنة قد امیتت و البدعة قد احییت فان تسمعوا قولی اهدکم الی سبیل الرشاد...; (26)...اینک پیک خود (سلیمان) را همراه با این نامه به سوی شما می فرستم و شما را به کتاب خدا و سنت پیامبرش دعوت می کنم چرا که سنت مرده است و بدعت زنده شده است پس اگر سخن مرا بشنوید شما را به راه سعادت هدایت خواهم کرد.»

در این نامه امامحسین (ع) پس از تاکید بر حقانیت خود نسبت به جانشینی رسول خدا و بر عهده گرفتن رهبری مسلمین پس از آن حضرت به دو نکته اشاره می کند:

نخست این که اگر ما در برهه ای از زمان از حق خود گذشتیم و در صدد باز پس گرفتن آن برنیامدیم بدان دلیل بود که این کار ما در آن مقطع زمانی موجب بروز فتنه و تفرقه بین مسلمین می شد لذا برای جلوگیری از تفرقه و خونریزی در بین مسلمانان که از اهمیت بیشتری برخوردار می باشد از مطالبه حق الهی خویش صرف نظر کردیم.

دوم اینکه در حال حاضر اوضاع جهان اسلام دگرگون شده و اسلام نه در مسیر انحراف بلکه در خطر نابودی قرار گرفته است، سنت پیامبر (ص) مرده و بدعت زنده شده است. از طرف دیگر، قیام در این شرایط فقط باعث ریختن خون عده ای از پاکان امت اسلامی نخواهد بود بلکه ثمرات مهمی را به دنبال خواهد آورد که یکی از آنها بیداری امت مسلمان و توجه پیدا کردن به حکومت ظالمانه و باطلی است که به نام اسلام زمام امور را به دست گرفته است. در چنین وضعیتی بر امام مسلمانان لازم است رهبری قیام را به دست گرفته و با تقدیم جان خود و برترین افراد در جهت احیای سنت و از میان بردن بدعت تلاش کند.

بدین ترتیب هدف ا صلی امامحسین (ع) از حرکت خود مطابق این نامه آن است که به احیای سنت به عنوان معروف امر کند و از ترویج بدعت به عنوان منکر نهی نماید.

4. امامحسین (ع) در مسیر حرکت خود به سوی کوفه با لشکر حربن یزید ریاحی مواجه شد و در منزل شراف طی دو سخنرانی مطالبی را با آنان در میان گذاشت. پس از آن در منزل بیضه موقعیت دیگری پیش آمد که امام (ع) مجددا با سپاهیان حر سخن بگوید و حقایقی را در مورد علت قیام و حرکت خویش با آنان در میان گذارد تا بدین وسیله به عنوان امام امت، وظیفه هدایتگری خویش را حتی در حق آنان که برای جنگ با او آمده اند، به اتمام رساند. حضرت در ضمن این سخنرانی فرمود:

«ایها الناس! ان رسول الله صلی الله علیه و آله قال من رای سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله ناکثا عهده مخالفا لسنة رسول الله یعمل فی عباد الله بالاثم و العدوان فلم یغیر علیه بفعل و لا قول کان حقا علی الله ان یدخله مدخله. الا و ان هؤلاء قد لزموا طاعة الشیطان و ترکوا طاعة الرحمن و اظهروا الفساد و عطلوا الحدود و استاثروا بالفی ء و احلوا حرام الله و حرموا حلاله و انا احق ممن غیر...» . (27)

در این خطبه امام (ع) ابتدا به سخن پیامبر اکرم (ص) استناد می کند که فرمود: هر که سلطان ظالمی را ببیند که حرام خدا را حلال کرده و پیمان الهی را در هم شکسته و با سنت رسول خدا (ص) مخالفت کرده و در میان بندگان خدا راه گناه و دشمنی را در پیش گرفته است ولی در مقابل چنین سلطانی با عمل و یا گفتار اظهار مخالفت ننماید سزاوار است که خداوند او را در جایگاه همان سلطان ظالم و در آتش جهنم داخل کند.

سپس امام (ع) این کبرای کلی را بر حکومت بنی امیه تطبیق نموده و تصریح کرده است که بنی امیه طاعت الهی را ترک کرده، پیروی از شیطان را بر خود لازم کرده اند، فساد را در جامعه ظاهر نموده و ترویج کرده و حدود الهی را تعطیل کرده اند، فی ء را (که مختص به خاندان پیامبر (ص) است) به خود اختصاص داده اند و حرام و حلال الهی را تغییر داده اند. آنگاه امام (ع) به وقعیت خود اشاره کرده و فرموده است: «انا احق ممن غیر» یعنی من به رهبری امت اسلامی از این مفسدین که دین اسلام را تحریف کرده اند شایسته ترم. (28)

بدین ترتیب امامحسین (ع) در این خطبه نیز علت ا صلی قیام خود را امر به معروف و نهی از منکر اعلام می کند. به راستی چه منکری بالاتر از آن که یک سلطان جائر بر امور مسلمانان مسلط شود، حرام خدا را حلال کند، عهد و پیمان الهی را نقض کند، بر خلاف سنت رسول خدا عمل نماید و در میان بندگان خدا راه گناه و دشمنی را در پیش گیرد؟

5. سید الشهداء (ع) پس از آن که در دوم ماه محرم سال شصت و یک هجری وارد کربلا شد و توقف کوتاهی نمود در جمع یاران و فرزندان و اهل بیت خویش قرار گرفت و در ضمن خطبه ای به تغییر اوضاع دنیا و آشکار شدن زشتی ها و از میان رفتن فضیلت ها اشاره نموده فرمود:

«...الا ترون الی الحق لا یعمل به و الی الباطل لا یتناهی عنه لیرغب المؤمن فی لقاء الله فانی لا اری الموت الا سعادة و الحیاة مع الظالمین الا برما...» . (29)

واضح است که عمل نکردن به حق و خودداری ننمودن از باطل، یکی از بزرگترین منکراتی است که باید از آن نهی کرد به گونه ای که شایسته است شخص مؤمن در چنین حالتی آرزوی لقاء الهی را داشته باشد چه اینکه زندگی در چنین جامعه ای جز رنج و نکبت نیست.

با دقت در عباراتی که در این بخش از امامحسین (ع) نقل گردید ملاحظه می شود که امام (ع) علت ا صلی قیام خود را مطابق این عبارات، امر به معروف و نهی از منکر دانسته اند. البته در بیان این مطلب گاهی به صراحت از تعبیر «امر به معروف و نهی از منکر» استفاده کرده اند مانند وصیت به محمد بن حنفیه که در ضمن آن نوشتند: «ارید ان آمر بالمعروف و انهی عن المنکر» (30) و گاهی از تعابیر دیگر که حقیقت آنها به امر به معروف و نهی از منکر بر می گردد اگر چه مشتمل بر عین این اصطلاح نیست. اکنون باید به سؤال ا صلی این مقاله پاسخ داد که چگونه می توان بین استناد امامحسین (ع) به دعوت و بیعت مردم کوفه با خود از یک طرف و استناد به نص از طرف دیگر جمع نمود؟ به راستی کدام یک از این دو عامل، علت ا صلی قیام آن حضرت بوده است؟

با دقت در کلمات و سخنان امامحسین (ع) می توان به این نتیجه رسید که بدون تردید علت ا صلی قیام آن حضرت، امر به معروف و نهی از منکر بوده است اما دعوت و بیعت مردم کوفه حداکثر اثری که داشته، اتمام حجت بر آن حضرت بوده است که در ادامه نهضت خود به سوی آنان حرکت کند و از یاری آنان (که وعده اش را داده و بر انجامش بیعت کرده بودند) برای تحقق اهداف الهی خود بهره مند گردد و همچنین رهبری و هدایت مردمی را بر عهده گیرد که مصرانه خواستار آمدن امام بوده و خود را نیازمند رهبری ایشان می دانستند. برای اثبات این سخن می توان به نکات زیر استناد نمود:

اول: امامحسین (ع) از همان ابتدا که به سوی بیعت با یزید فرا خوانده شد به صراحت اعلام نمود که با وی بیعت نمی کند چرا که یزید آشکارا مرتکب فسق و فجور و گناهان کبیره می شود و به هیچ وجه صلاحیت خلافت پیامبر خدا (ص) و ولایت بر امت اسلامی را ندارد.

امام (ع) در پاسخ ولید بن عتبه استاندار مدینه که وی را به بیعت با یزید دعوت نمود، فرمود:

«ایها الامیر، انا اهل بیت النبوة و معدن الرسالة و مختلف الملائکة و مهبط الرحمة، بنا فتح الله و بنا یختم و یزید رجل شارب الخمر و قاتل النفس المحترمة معلن بالفسق و مثلی لا یبایع مثله...» . (31)

این سخن زمانی از امام (ع) صادر شد که یزید تازه به خلافت رسیده و نامه هایی برای کارگزاران خود در نقاط مختلف کشور اسلامی نوشته بود و از آنان خواسته بود تا برای وی از مردم بیعت بگیرند و تاکید کرده بود که به طور خاص در بیعت گرفتن از امامحسین (ع) و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر که در دوران معاویه حاضر به بیعت با ولی عهد او نشده بودند، شدت به خرج دهند: «خذ الحسین و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر اخذا شدیدا لیست فیه رخصة حتی یبایعوا و السلام » (32) در این هنگام از دعوت مردم کوفه هیچ خبری نبود.

فردای روزی که امام (ع) این سخنان را فرمود مروان بن حکم را دید، او نیز به امام (ع) پیشنهاد کرد که با یزید بیعت کند و گفت که این کا ربه نفع دین و دنیای شما است. حضرت در پاسخ وی فرمود:

«انا لله و انا الیه راجعون و علی الاسلام السلام اذا بلیت الامة براع مثل یزید و لقد سمعت جدی رسول الله صلی الله علیه و آله یقول: الخلافة محرمة علی آل ابی سفیان فاذا ارایتم معاویة علی منبری فابقروا بطنه و قد رآه اهل المدینة علی المنبر فلم یبقروا فابتلاهم الله بیزید الفاسق » . (33)

بدین ترتیب امامحسین (ع) به صراحت خلافت یزید را برای امت اسلامی، مصیبتی بزرگ دانسته که با وجود و استمرار آن، اصل اسلام از بین خواهد رفت «و علی الاسلام السلام...» .

همچنین یزید را بدتر از معاویه دانسته است چرا که ابتلاء مردم به یزید فاسق، نتیجه آن بود که معاویه را بر منبر دیدند ولی به دستور پیامبر اکرم (ص) عمل نکرده او را به قتل نرساندند، در نتیجه خداوند نیز آنان را به شخصی بدتر از معاویه مبتلا نمود; بنابراین اگر قتل معاویه بر مردم لازم و واجب بوده است پس کشتن یزید به طریق اولی بر آنان واجب می باشد. آیا می توان با شخص فاسق مهدور الدم به عنوان خلیفه رسول خدا (ص) بیعت نمود؟ و آیا کسی صریحتر و شجاعانه تر از این در مورد لافت یزید و اصل حکومت اموی سخن گفته است؟

شبیه این سخنان در موارد متعددی از امامحسین (ع) صادر شده و حضرت به صراحت اعلام نموده که به هیچ وجه با یزید بیعت نخواهد کرد حتی اگر در دنیا هیچ ملجا و ماوایی نداشته باشد: «یا اخی لو لم یکن فی الدنیا ملجا و لا ماوی لما بایعت یزید بن معاویة. ..» . (34)

واضح است که خودداری از بیعت با یزید و فاسق و واجب القتل دانستن وی به معنای قیام علیه حکومت می باشد چرا که حکومت اموی هیچ گاه وجود شخصی با موقعیت ممتاز امامحسین (ع) را که به صراحت پرچم مخالفت را بر افراشته باشد تحمل نمی کند زیرا رها کردن چنین شخصیتی بدون شک موجب تضعیف و نهایتا زوال حکومت خواهد شد. نتیجه آن که امامحسین (ع) از همان ابتدا، بیعت با یزید را حرام دانست و از آن خودداری نمود و با خروج از مدینه به سوی مکه قیام خود را به عنوان یک واجب الهی از باب امر به معروف و نهی از منکر آغاز کرد در حالی که در آن هنگام هنوز هیچ خبری از دعوت مردم کوفه نبود.

دوم: اصولا اولین نامه های مردم کوفه پس از هلاکت معاویه زمانی برای امامحسین (ع) فرستاده شد که آن حضرت قیام خود را شروع کرده و از مدینه خارج شده وارد مکه شده بود. در این هنگام بود که شیعیان کوفه در منزل سلیمان بن صرد جمع شدند. سلیمان به آنان گفت که حسین (ع) از بیعت با یزید خودداری کرده و به مکه رفته است و شما شیعیان او و پدرش هستید، پس اگر می دانید که او را یاری می کنید و با دشمنانش می جنگید برایش نامه بنویسید ولی اگر از ضعف و سستی خود می ترسید، وی را فریب ندهید. آنان گفتند: خیر ما با دشمنانش می جنگیم و جانمان را در راهش فدا می کنیم. سلیمان گفت پس برای آن حضرت نامه بنویسید. (35)

بدین ترتیب امامحسین (ع) نهضت خود را بر اساس دعوت مردم کوفه شروع نکرد بلکه به تصریح خود در نامه به محمد بن حنفیه برای انجام وظیفه امر به معروف و نهی از منکر علیه یزید قیام نمود و همچنین پس از شروع قیام ابتدائا به سوی کوفه حرکت نکرد بلکه به مکه رفت و فقط پس از دریافت نامه های فراوان مردم کوفه و ارسال نماینده به سوی آنان و بیعت ایشان با نماینده آن حضرت بود که به سمت کوفه حرکت نمود.

بی تردید اگر علت ا صلی قیام امامحسین (ع) دعوت مردم کوفه بود، می بایست آن حضرت در ابتدا که وی را به بیعت با یزید فرا خواندند، صریحا از بیعت خودداری نمی کرد و آن چنان بی پرده یزید را فاسق و واجب القتل نمی دانست بلکه لازم بود با سخنانی دو پهلو امر بیعت را به تاخیر بیندازد تا از دعوت مردم کوفه مطلع گردد. و یا در صورت فشار بیش از حد می توانست از باب اضطرار و تقیه با یزید بیعت کند تا زمانی که آمادگی مردم کوفه را برای حمایت از خود و قیام علیه حکومت احراز نماید.

اگر علت ا صلی قیام امام (ع) بیعت مردم کوفه بود دیگر این سخن معنایی نداشت که «لو لم یکن فی الدنیا ملجا و لا ماوی لما بایعت یزید بن معاویة...» (36) بلکه باید می فرمود: لو کان لی انصار لما بایعت یزید بن معاویة; اگر یاورانی داشته باشم با یزید بیعت نخواهم کرد.

اگر علت ا صلی قیام امام (ع) بیعت مردم کوفه بود می بایست آن زمان که حضرت از نقض بیعت توسط آنان مطلع گردید از ادامه قیام منصرف می شد و از باب اضطرار و تقیه با یزید بیعت می کرد چه اینکه یاوران خود را از دست داده بود و تکلیف قیام از آن حضرت ساقط شده بود در حالی که چنین نکرد.

سوم: امامحسین (ع) در ضمن سخنانی که در مقابل سپاهیان حر بن یزید ریاحی بیان فرمود هم به تاثیر نص در قیام خویش اشاره کرده و هم نقش دعوت مردم کوفه را در این خصوص مطرح نموده است; به این صورت که بر اساس نص و دستور صریح رسول خدا (ص) خود را موظف به قیام علیه حکومت یزید دانسته است; آنجا که می فرماید:

«ایها الناس ان رسول الله صلی الله علیه و آله قال من رای سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله...» در این قسمت حضرت به یک حکم کلی شرعی که پیامبر اکرم (ص) آن را بیان فرموده اشاره می کند و آن وجوب مخالفت و مبارزه با سلطان جائری است که حرام خدا را حلال شمرده، عهد الهی را نقض کرده، با سنت رسول خدا (ص) مخالفت نموده و در میان مردم بر اساس گناه و دشمنی عمل کرده است.

سپس مصداق چنین حاکم ظالمی را یزید و حکام بنی امیه دانسته و می فرماید: «الا و ان هؤلاء قد لزموا طاعة الشیطان...;

آگاه باشید که اینان (یزید و حکام اموی) پیروی از شیطان را بر خود لازم کرده و اطاعت خداوند را ترک نموده اند. فساد را ظاهر و ترویج کرده و حدود الهی را تعطیل نموده اند فی ء را (که مختص به خاندان پیامبر (ص) است) به خود اختصاص داده اند و حرام الهی را حلال کرده و حلال خداوند را حرام کرده اند.»

امام (ع) بر اساس این استدلال که استناد به یک نص شرعی است، مخالفت با حکومت یزید و قیام علیه آن را واجب می داند و بدین ترتیب علت قیام خود را عمل به این وظیفه الهی می داند که پیامبر اکرم (ص) بر دوش هر مسلمانی نهاده است که در حت حکومت یک حاکم ظالم زندگی می کند، حاکمی که احکام خداوند و سنت رسول او را زیر پا گذارد.

ملاحظه می شود که امام (ع) در این قسمت از سخن خود که در مقام بیان یک حکم الهی و یک واجب شرعی است (یعنی وجوب مخالفت با حاکم جائر) به هیچ وجه اشاره ای به دعوت و بیعت مردم کوفه نمی کند که خود نشان دهنده آن است که دعوت مزبور در حکم مورد اشاره دخالتی ندارد، سپس در ادامه سخن به مساله دعوت مردم کوفه و بیعت آنان بانماینده خود می پردازد و می فرماید:

«و قد اتتنی کتبکم و قدمت علی رسلکم ببیعتکم انکم لا تسلمونی و لا تخذلونی فان اتممتم علی بیعتکم تصیبوا رشدکم...و ان لم تفعلوا و نقضتم عهدکم و خلفتم بیعتی من اعناقکم ما هی لکم بنکر لقد فعلتموها بابی و اخی و ابن عمی مسلم...; مضمون نامه های که از شما به دست من رسیده و پیک هایی که از سوی شما به نزد من آمده این بود که شما با من بیعت کرده و پیمان بسته اید که مرا در مقابل دشمن تنها نمی گذارید و دست از یاری من بر نمی دارید; اکنون اگر بر پیمان خود باقی مانده وفادار باشید به رشد و کمال خود دست یافته اید...ولی اگر چنین نکنید و عهد و بیعت خود را بشکنید این کار شما بی سابقه نبوده تازگی نخواهد داشت چرا که با پدرم، برادرم و پسر عمویم مسلم نیز چنین رفتار کردید» .

امام (ع) در این قسمت از سخن، مردم کوفه را موظف می داند که به بیعت خود وفادار باشند تا از این طریق به رشد و کمال انسانی خود دست یابند و اضافه می فرماید که اگر بیعت خود را نقض کنید به ضرر خود عمل کرده اید چرا که مطابق آیه 10 سوره فتح «فمن نکث فانما ینکث علی نفسه; هر کس پیمان شکنی کند تنها به زیان خود پیمان شکسته است » . (37)

نکته قابل توجه این است که حضرت می فرماید خداوند مرا از شما بی نیاز می کند «سیغنی الله عنکم » و به هیچ وجه نمی فرماید که اگر نقض بیعت کنید من قیام و نهضت خود را تعطیل خواهم کرد. بدین ترتیب سخنان امامحسین (ع) در این خطبه به وضوح نشان می دهد که دعوت مردم کوفه نه در اصل شکل گیری حرکت و نهضت آن حضرت دخالت داشته و نه پیمان شکنی آنان در ادامه نهضت امام (ع) تاثیری داشته است.

شبیه این سخنان را امام (ع) در منزل شراف بعد از نماز عصر که به امامت آن حضرت برگزار شد با لشکریان حر در میان گذاشت و فرمود:

«اما بعد ایهاالناس، فانکم ان تتقوا الله و تعرفوا الحق لاهله یکن ارضی لله و نحن اهل بیت محمد صلی الله علیه و آله اولی بولایة هذا الامر من هؤلاء المدعین مالیس لهم و السائرین بالجور و العدوان و ان ابیتم الا الکراهة لنا و الجهل بحقنا و کان رایکم الآن غیر ما اتتنی به کتبکم انصرف عنکم; (38) ای مردم اگر تقوای الهی داشته باشید و حق صاحبان حق را بشناسید و بپذیرید موجب خشنودی خداوند خواهد گردید. ما اهل بیت پیامبر (ص) به ولایت و رهبری مردم شایسته تر از این مدعیانی هستیم که آنچه را ندارند ادعا می کنند و راه ظلم و دشمنی با خدا را می پویند. (اما) اگر شما (از پذیرش حق ما ابا کنید و) از ماروی بگردانید و حق ما را نشناسید و رای و خواسته تان در حال حاضر غیر از آن چیزی باشد که در دعوتنامه هایتان نوشته بودید، من از آمدن به سوی شما منصرف خواهم شد.

در ابتدای این سخنان، امامحسین (ع) مقتضای تقوی و شناخت حق را این می داند که مردم پذیرای ولایت و امامت آن حضرت شوند که سزاوارترین شخص به امامت مسلمین است و درعین حال اضافه می کند که من نمی خواهم خود را بر شما تحمیل کنم، پس اگر از پذیرش حق الهی من خودداری کنید و پیمان خود را بشکنید من به سوی دیگری خواهم رفت و به نزد شما نخواهم آمد. یعنی راه حق مشخص است و وظیفه شما نیز معلوم است ولی در پذیرش حق، اجباری نیست: «لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی » (39) و اگر کسی بخواهد با اختیار خود در جهت خلاف رضای الهی گام بر دارد نمی توان او را با اجبار به سوی حق پذیری حرکت داد.

در این تعبیر امام (ع) باید دقت نمود که می فرماید: اگر حق ما را نپذیرید و از رای پیشین خود برگشته باشید «انصرف عنکم; از آمدن به سوی شما منصرف خواهم شد» و نمی فرماید نهضت و قیام خود را رها خواهم کرد وبلکه تنها به سوی دیگر حرکت خواهم کرد چرا که بیعت با یزید را حرام می دانم و از جدم رسول خدا (ص) شنیدم که می فرمود خلافت بر آل ابی سفیان حرام است: «الخلافة محرمة علی آل ابی سفیان » «و خلافت یزید را موجب نابودی دین اسلام می دانم «و علی الاسلام السلام اذ قد بلیت الامة براع مثل یزید» و هیچ گاه با یزید بیعت نخواهم کرد حتی اگر هیچ ملجا و پناهی در دنیا نداشته باشم: «لو لم یکن فی الدنیا ملجا و لا ماوی لما بایعت یزید بن معاویة » و یزید نیز به کمتر از بیعت یا قتل من راضی نخواهد شد و به خدا قسم با این حال مرا رها نخواهند کرد مگر اینکه خون مرا بریزند و هرگاه چنین کنند خداوند کسی را بر آنان مسلط خواهد نمود که آنها را چنان ذلیل و خوار کند که پست تر از کهنه پاره زنان گردند: «و الله لا یدعونی حتی یستخرجوا هذه العلقة من جوفی فاذا فعلوا سلط الله علیهم من یذلهم حتی یکونوا اذل من فرام المراة » (40)

با توجه به مطالب فوق به وضوح مشخص می گردد که علت ا صلی قیام امامحسین (ع) عمل به فریضه امر به معروف و نهی از منکر بوده و دعوت مردم کوفه و بیعت آنان با نماینده امام (ع) فقط در تعیین مسیر حرکت آن حضرت پس از شروع قیام، تاثیر داشته است; به این صورت که نامه های فراوان مردم کوفه و تقاضاهای مکرر و مصرانه آنان از امامحسین (ع) حجت را بر آن حضرت تمام کرده که شیعیانی دارد که مدعی هرگونه فداکاری در راه اسلام می باشند و خود را به شدت نیازمند رهبری آن بزرگوار می دانند. بدین ترتیب امام (ع) بر خود لازم دیده که به کمک آنان بشتابد و با یاری آنها قیام خود را ادامه دهد چرا که به این صورت احتمال پیروزی ظاهری قیام بیشتر خواهد بود.

در واقع موقعیت امامحسین (ع) از حیث اقبال عمومی مردم به آن حضرت شبیه موقعیت امیرالمؤمنین (ع) بود زمانی که پس از کشته شدن خلیفه سوم مهاجرین و انصار به نزد آن امام رفتند و آن چنان هجوم آوردند که پای علی علیه السلام لگدمال شد و عبا از دوش ایشان افتاد. وقتی مردم به چنین جمعیتی از علی (ع) خواستار پذیرش خلافت شدند آن حضرت حجت را بر خود تمام دیده فرمود:

«لو لا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله علی العلماء ان لا یقاروا علی کظة ظالم و لا سغب مظلوم لا قیت حبلها علی غاربها; (41) اگر حضور این انبوه جمعیت نبود و حجت بر من تمام نمی شد که یاورانی (برای پی گیری اهداف الهی خویش) دارم و اگر نبود آن پیمانی که خداوند از دانشمندان گرفته است که در برابر شکمبارگی ظالمی و گرسنگی مظلومی صبر و سکوت نکنند، بدون شک خلافت را نمی پذیرفتم » .

امامحسین (ع) قیام خود را بر اساس امر به معروف و نهی از منکر شروع کرد در زمانی که مردم کوفه هنوز آن حضرت را به سوی خود دعوت نکرده بودند و سپس در اثناء نهضت خویش با انبوه نامه ها و تقاضاهای مصرانه مردم کوفه رو به رو گردید و بدین گونه وظیفه دیگری بر عهده امام (ع) قرار گرفت که دعوت آنها را اجابت کند و امامت آنان را برعهده گیرد که می گفتند: «انه لیس علینا امام فاقبل لعل الله یجمعنا بک علی الحق » (42) و تاکید می کردند که به سوی ما بشتاب چرا که مردم انتظارت را می کشند و جز تو کسی را به عنوان امام خود قبول ندارند، پس در آمدن به سوی ما تعجیل کن: «فحیهلا فان الناس ینتظرونک و لا رای لهم فی غیرک فالعجل العجل » . (43)

امامحسین (ع) با حرکت خود از مکه به سوی کوفه به هر دو وظیفه و تکلیف الهی خویش عمل کرد; یکی استمرار امر به معروف و نهی از منکر در مقابل حکومت فاسد و بدعت گذار اموی و دیگری اجابت دعوت شیعیانی که رهبری نداشتند و از آن حضرت می خواستند که امامت آنان را بر عهده گیرد.

بنابراین دعوت مردم کوفه و حرکت امام (ع) به سوی آنان، در واقع یک امر فرعی بود که در اثناء قیام امام (ع) پیش آمد بدون آن که در اصل شکل گیری نهضت حسینی نقشی داشته باشد و لذا پیمان شکنی مردم کوفه نیز امام (ع) را از ادامه قیام خود منصرف نکرد.

نکته ها

1. شرط عدم وجود مفسده در انکار

یکی از شرایط وجوب امر به معروف و نهی از منکر این است که در انجام آن گمان ورود ضرر به شخص عامل و یا مسلمان دیگری وجود نداشته باشد; بنابراین در صورتی که به طور عقلائی گمان ورود ضرر برود، وجوب امر به معروف و نهی از منکر بدون شک ساقط می شود و در این مساله بین فقهاء اختلافی وجود ندارد. (44) منظور از ضرر، اعم از ضرر جانی، مالی و آبرویی است. (45)

دلیل این مساله حکومت ادله نفی ضرر و نفی حرج بر ادله امر به معروف و نهی از منکر می باشد. (46) و علاوه بر آن، روایات خاصه ای نیز وجود دارد مانند روایت امام رضا (ع) که در نامه ای برای مامون نوشتند: «و الامر بالمعروف و النهی عن المنکر واجبان اذا امکن و لم یکن خیفة علی النفس » . (47)

و روایت امام صادق (ع) که می فرماید: شخصی که مورد امر به معروف و نهی از منکر قرار می گیرد یا مؤمنی است که موعظه می پذیرد (و از گناه خود دست بر می دارد) و یا جاهلی است که (در اثر امر به معروف و نهی از منکر) می آموزد (و معروف و منکر را می شناسد) اما آن کس که دارای تازیانه یا شمشیر است مورد امر و نهی واقع نمی شود:

«انما یؤمر بالمعروف و ینهی عن المنکر مؤمن فیتعظ او جاهل فیتعلم فاما صاحب سوط او سیف فلا» . (48)

ظاهرا منظور از «صاحب سوط او سیف » کسی است که دارای قدرت و قهر و غلبه می باشد به گونه ای که امر و نهی او باعث ورود ضرر به شخص عامل می گردد. در این صورت وجوب امر و نهی ساقط می شود.

در روایت دیگری از امام صادق (ع) آمده است که خطاب به مفضل فرموده است:

«یا مفضل; من تعرض لسلطان جائر فاصابته بلیة لم یوجر علیها و لم یرزق الصبر علیها; (49) کسی که متعرض حاکم ظالمی گردد و در نتیجه بلایی به او برسد پاداشی در برابر آن نخواهد داشت و خداوند صبر در برابر آن بلا را به او روزی نخواهد کرد» .

بدون شک امامحسین (ع) نه تنها احتمال عقلائی می دادند که در اثر قیام علیه حکومت یزید، ضرری متوجه خود و بستگان و یارانشان خواهد شد بلکه مطابق روایات متعددی می دانستند که به شهادت خواهند رسید. (50)

پس چگونه با وجود این علم و لا اقل گمان به ضرر، با استناد به فریضه امر به معروف و نهی از منکر علیه حکومت یزید قیام کردند؟

حتی اگر مساله علم پیشین امامحسین (ع) به شهادت خویش را که از پیامبر اکرم (ص) و امیرالمؤمنین (ع) شنیده و اطلاع یافته بودند، نادیده بگیریم، باز شکی در این نخواهد بود که امام (ع) پس از آن که خبر شهادت مسلم بن عقیل را دریافت کردند و از پیمان شکنی کوفیان خبردار شدند، اطمینان یافتند که ادامه قیام منجر به ضررهای جبران ناپذیری برای خود، اهل بیت و یارانشان خواهد شد، با این همه دست از قیام بر نداشتند و با همان صلابتی که آن را شروع کرده بودند، ادامه دادند. چرا؟ چگونه می توان بر اساس مبانی فقهی این کار امام (ع) را تبیین نمود؟ پیش از پرداختن به پاسخ این سؤال باید خاطرنشان کرد که عملکرد امامحسین (ع) به عنوان سنت معصوم (ع) خود یکی از منابع فقه می باشد بنابراین نباید کار امام (ع) را با موازین فقهی تطبیق نمود بلکه باید موازین فقهی را با کار امام (ع) تطبیق کرد. در این مطلب، شکی نیست لکن مقصود ما از سؤال فوق، بررسی رابطه علمی فعل امامحسین (ع) با روایات صادره از دیگر ائمه معصومین (ع) در خصوص موضوع امر به معروف و نهی از منکر می باشد، بدین معنی که می خواهیم ببینیم این دو دسته از ادله در خصوص موضوع مورد نظر با یکدیگر تعارض دارند یا خیر؟

الف: بعضی از صاحب نظران به این سؤال چنین پاسخ داده اند که در فریضه امر به معروف و نهی از منکر باید دو چیز را در نظر گرفت: 1 - موقعیت شخص عاصی، 2 - موقعیت امر به معروف و نهی از منکر کننده. اگر شخص عاصی در موقعیتی قرار دارد که عمل او برای دیگران سرمشق و الگو می باشد و گناه او موجب پیدایش بدعتی در امر دین می گردد و از طرف دیگر امر به معروف و نهی از منکر کننده نیز شخصیت برجسته ای در میان دینداران دارد و جزء اولیاء و پاسداران دین می باشد، بر وی واجب خواهد بود برای جلوگیری از ورود بدعت در دین قیام کند هر چند که این قیام منجر به ضرر مالی و جانی برای وی گردد.

اصولا بسیاری از بزرگان دین بر همین اساس مال و جان خود و نزدیکان خود را در راه دفاع از کیان و موجودیت اسلام و ولایت و جلوگیری از پیدایش خط انحرافی و التقاطی فدا کردند; بزرگانی همچون میثم تمارها، حجربن عدی ها و ابوذرها. سیره پیامبران بزرگ الهی نیز چنین بوده است و اگر غیر از این بوده چه بسا هیچ یک از ادیان الهی بر روی زمین استقرار نمی یافت. حضرت ابراهیم (ع) به مبارزه با بت پرستی پرداخت و در مقابل قدرت عظیم طاغوت زمان خویش هیچ واهمه ای به خود راه نداد و نه تنها از اموال و آسایش خانواده خود در این راه گذشت بلکه جان خود را نیز در طبق اخلاص گذاشت و فرو افتادن در آتش نمرود را بر دست برداشتن از تبلیغ توحید، ترجیح داد.

حضرت یحیی (ع) که خود صاحب شریعت نبود در مقابل طاغوت زمان خویش با یک ازدواج نامشروع به مخالفت برخاست و تا آنجا به این مبارزه ادامه داد که جان خود را فدا نمود و سربریده اش در میان طشتی در مقابل آن طاغوت قرار گرفت.

امامحسین (ع) نیز به عنوان جانشین بر حق رسول خدا (ص) و شخصی که بسیاری از دیده ها در جهان اسلام به سوی او متوجه بود نیز بر همین اساس وظیفه خود را قیام در برابر طاغوت اموی دانست چرا که او علنا مرتکب منکر می شد و معروف را ترک می کرد و بدعت در دین می گذاشت. (51)

بر طبق این پاسخ شرط عدم وجود مفسده در انکار مربوط به مردم عادی است و ناظر به موارد خاص و استثنایی نمی باشد. منظور از موارد خاص جایی است که موقعیت شخص عاصی و شخص امر به معروف و نهی از منکر کننده به گونه ای باشد که گناه عاصی، سرمشق دیگران واقع شده و موجب پیدایش بدعتی در دین گردد و از طرف دیگر امر به معروف و نهی از منکر کننده جزء اولیاء و پاسداران دین باشد، به صورتی که سکوت او در برابر شخص عاصی به معنای تایید شرعی وی تلقی گردد و باعث بدعت در دین شود.

اما در مورد عامه مردم همچنان شرط عدم وجود مفسده در انکار به قوت خود باقی است و لذا وظیفه آنان در برابر طاغوت های بدعت گذار غیر از وظیفه پیشوایان و بزرگان دین در این خصوص می باشد. (52)

ب: پاسخ دیگری که به سؤال مورد بحث می توان داد این است که شرط عدم وجود مفسده در انکار تا جایی اعتبار دارد که ترک انکار مفسده بزرگتری نداشته باشد چرا که اگر امر به معروف و نهی از منکر برای عامل به آن مشتمل بر مفسده باشد و از طرف دیگر ترک امر به معروف و نهی از منکر دارای مفسده بزرگتری باشد، بدون شک ازباب قاعده تقدیم اهم بر مهم و دفع افسد به فاسد، باید مفسده کوچکتر را پذیرفت تا از مفسده بزرگتر خلاصی یافت. بر این اساس اگر مساله حفظ کیان دین در میان باشد به گونه ای که ترک امر به معروف و نهی از منکر موجب بدعت در دین یا از بین رفتن اصل واقعی دین گردد، در این صورت از باب وجوب حفظ اهم باید هر مهمی را فدای آن کرد، حتی اگر این مهم نفس نفیس و شریف معصوم علیه السلام باشد تا چه رسد به دیگر انسان ها.

بر طبق این بیان، هر شخصی اعم از مردم عادی و بزرگان دین وظیفه دارد که هرگاه کیان دین را در خطر دید به امر به معروف و نهی از منکر بپردازد هر چند که انجام این فریضه الهی برای او ضررهای مالی و جانی و آبرویی داشته باشد چرا که هر ضرری در مقابل حفظ دین کم اهمیت است.

در تایید این دیدگاه می توان به جملاتی از امامحسین (ع) استناد نمود که نشان می دهد آن حضرت، قیام علیه حکومت اموی را وظیفه خاص خود نمی دانسته بلکه آن را تکلیف هر مسلمانی می دانسته اند. از جمله این موارد، یکی از خطبه هایی است که امامحسین (ع) در مقابل سپاهیان حر ایراد فرموده خطاب به آنان گفت:

«ایها الناس، ان رسول الله صلی الله علیه و آله قال من رای سلطانا جائرا... فلم یغیر علیه بفعل و لا قول کان حقا علی الله ان یدخله مدخله...» . (53)

خطاب «ایها الناس » و استشهاد به کلام پیامبر اکرم (ص) که به طور مطلق فرموده است: «من رای سلطانا جائرا....» بر عمومیت تکلیف قیام در برابر حکومت یزید و عدم اختصاص آن به امام (ع) و اولیاء دین دلالت می کند. همچنین امام (ع) پس از آن که در دوم محرم الحرام سال 61 هجری وارد سرزمین کربلا شد خطبه ای ایراد نمود و در ضمن آن فرمود:

«الا ترون الی الحق لا یعمل به و الی الباطل لا یتناهی عنه لیرغب المؤمن فی لقاء الله...» .

در این عبارت امام (ع) با آوردن کلمه «المؤمن » به صورت مطلق می فرماید: در چنین وضعیتی که به حق عمل نمی شود و از باطل خودداری نمی گردد شایسته است که انسان مؤمن (نه فقط اولیاء و بزرگان دین) فداکاری و جانبازی کند و خواستار دیدار پروردگارش (و درک فیض شهادت در راه او) باشد.

دعوت امام (ع) از افراد مختلف برای اینکه با او همراه شوند و در قیام علیه حکومت یزید شرکت داشته باشند نیز مؤید این مطلب است که امامحسین (ع) قیام علیه طاغوت اموی را وظیفه همگان می دانست نه تکلیف اختصاصی خود و اولیاء دین، خصوصا اینکه برخی از کسانی که امام (ع) آنان را به سوی خود فرا خواند نه تنها جزو بزرگان دین نبودند بلکه دارای سوء سابقه نیز بودند همچون عبیدالله بن حر جعفی که از هواداران عثمان بود و پس از کشته شدن وی به نزد معاویه رفت و در جنگ صفین در صف لشکریان معاویه با علی (ع) جنگید; علاوه بر این که سابقه غارتگری و راهزنی نیز داشت. (54)

امامحسین (ع) خود به ملاقات عبیدالله رفت و در ضمن سخنانی به او فرمود:

«تو گناهان زیادی مرتکب شده ای، آیا می خواهی توبه کنی وا ز آن گناهان پاک گردی; ان علیک ذنوبا کثیرة فهل لک من توبة تمحو بها ذنوبک؟» (55)

بدین ترتیب به نظر می رسد که دیدگاه دوم در پاسخ سؤال مورد بحث قوی تر بوده با ظواهر ادله و روایات سازگارتر می باشد. اگر چه ممکن است بتوان از حیث نتیجه عملی بین هر دو دیدگاه جمع کرد، به این بیان که یکی از شرایط امر به معروف و نهی از منکر، احتمال تاثیر امر و نهی در شخصی است که مورد امر و نهی قرار می گیرد. در این مورد بین فقهای شیعه اختلاف نظری دیده نشده (56) و برای اثبات آن به دلایلی تمسک کرده اند، مانند روایت مسعدة بن صدقه که می گوید از امام صادق (ع) شنیدم که درمورد معنای حدیث نبوی «ان افضل الجهاد کلمة عدل عند امام جائر» فرمود:

«هذا علی ان یامره بعد معرفته و هو مع ذلک یقبل منه و الا فلا.» (57); حدیث پیامبر اکرم (ص) ناظر به صورتی است که امر به معروف و نهی از منکر کننده، عدالت را بشناسد و حاکم جائری که مورد امر و نهی قرار می گیرد، حق را بپذیرد» .

بر این اساس ممکن است گفته شود وقتی حاکم ستمگری همچون یزید بر جامعه اسلامی سلطه دارد حاکمی که به حق عمل نمی کند و از باطل خودداری نمی نماید (الا ترون الی الحق لا یعمل به و الی الباطل لا یتناهی عنه)، حاکمی که در جهت از بین بردن سنت پیامبر (ص) و زنده کردن بدعت گام بر می دارد (فان السنة قد امیتت و البدعة قد احییت)، مردم عادی اطمینان پیدا می کنند که امر و نهی آنان در برابر چنین حاکمی بی تاثیر خواهد بود و بلکه علاوه بر آن، ضررهای جانی و مالی نیز برای خود آنان خواهد داشت و بدین ترتیب به دلیل فقدان یکی از شرایط وجوب امر به معروف و نهی از منکر، این واجب الهی از عهده آنها ساقط می باشد.

اما در مورد اولیاء و بزرگان دین وضعیت به این صورت نیست زیرا به دلیل پایگاهی که این قبیل افراد در میان مردم دارند و الگو بودن آنان برای مردم، بدون شک قیامشان علیه حاکمان ستمگر بی تاثیر نخواهد بود و می توان اطمینان به تاثیر گذاری آن در وضعیت جامعه اسلامی پیدا کرد و در بدترین شرایط کمتر از این نخواهد بود که امر به معروف و نهی از منکر آنان احتمال تاثیر دارد و همین اندازه برای تحقق شرط وجوب امر به معروف ونهی از منکر کافی است.

نتیجه آنکه اگر چه امر به معروف و نهی از منکر وظیفه تمامی مسلمانان است نه فقط بزرگان دین اما در برابر حاکمان ستمگری همچون یزید که بر عدم پذیرش حق و عمل کردن به باطل اصرار می ورزند، یکی از شرایط وجوب امر به معروف و نهی از منکر که احتمال تاثیر می باشد، برای عامه مردم حاصل نمی گردد لذا این وظیفه در شرایط مزبور از عهده آنان ساقط خواهد بود ولی از آنجا که در مورد اولیاء و بزرگان دین، این شرط محقق است لذا از این جهت، وجوب امر به معروف و نهی از منکر بر عهده آنان ثابت بوده و ساقط نمی باشد.

بر این اساس از نظر عملی دیدگاه اول و دوم در پاسخ سؤال مورد نظر به یکدیگر نزدیک می شوند (اگر چه از حیث نظری و عملی همچنان با یکدیگر فرق دارند) چرا که در شرایطی همچون شرایط زمانی امامحسین (ع) در برابر حکومت یزید، غالبا فقط اولیاء و بزرگان دین هستند که احتمال تاثیر در امر به معروف و نهی از منکر آنان وجود دارد در حالی که برای عامه مردم به طور معمول این شرط تحقق ندارد و لذا امر و نهی بر آنان واجب نمی باشد. (58)

2. نقش رضایت و پذیرش مردم در قیام امامحسین (ع)

از نکات قابل توجه در نهضت امامحسین (ع) توجه آن حضرت به عنصر رضایت و پذیرش مردمی است. توضیح اینکه اگر چه امام (ع) قیام خود را قبل از دعوت مردم کوفه و بر اساس امر به معروف و نهی از منکر شروع کرد ولی در اثناء قیام که نامه های بی شمار مردم کوفه به دست آن حضرت رسید فقط زمانی حاضر شد به سوی آنان برود که پسر عموی خود مسلم بن عقیل را به سمت آنها روانه نمود و با دریافت گزارش کتبی مسلم از اوضاع کوفه، احراز نمود که مردم آن سامان پذیرای مقدم حضرتش می باشند.

امام (ع) در نامه ای که به همراه مسلم برای کوفیان فرستاد به صراحت به این مطلب توجه نموده فرمود:

«...فان کتب انه قد اجتمع رای ملاکم و ذوی الفضل و الحجی منکم علی مثل ما قدم علی به رسلکم و قرات فی کتبکم اقدم علیکم وشیکا انشاءالله...» . (59)

چنانکه پیشتر گفته شد مطابق پاره ای از نقل های تاریخی تعداد نامه هایی که کوفیان برای امام (ع) فرستادند دوازده هزار نامه بود.

این تعداد نامه با توجه به مضامین آنهاکه همگی امام (ع) را بر حرکت به سوی کوفه و قیام علیه حکومت یزید تشویق می نمود و به ایشان وعده یاری و جانبازی در راه وی را می داد، می توانست هر شخص دیگری را مطمئن سازد که مردم کوفه به آمدن امام (ع) رضایت دارند و پذیرای مقدمش هستند لکن امامحسین (ع) با دقت چشمگیری به این نامه ها اکتفاء ننموده، مسلم بن عقیل را به سوی کوفیان فرستاد تا از نزدیک واقعیت را دیده و به آن حضرت گزارش دهد تا بدین وسیله حضرت احراز نماید که رای بزرگان و صاحبان فضل و خرد از میان کوفیان بر همان امری استقرار یافته است که در نامه های شان نوشته بودند و پیک هایشان شفاها به امام (ع) گفته بودند.

بدیهی است که اجتماع رای بزرگان و صاحبان فضل و خرد نشانگر آراء عمومی مردم می باشد چرا که به طور معمول مردم تابع بزرگان خویش هستند و به ندرت ممکن است اتفاق بیفتد که رای صاحبان فضل و خرد مورد توجه مردم قرار نگیرد و آراء عموم بزرگان و خردمندان جامعه گویای آراء عمومی نباشد خصوصا در اوضاع آن زمان جامعه اسلامی که مردم مسلمان توجه زیادی به رای بزرگان خود داشتند و معمولا از آنان پیروی می کردند.

از دیگر جملات امامحسین (ع) که نشانگر توجه آن حضرت به عنصر پذیرش مردمی است کلامی است که در منزل شراف بعد از اقامه نماز ظهر خطاب به سپاهیان حر بیان فرمود:

«...و ان کنتم لمقدمی کارهین انصرف عنکم الی المکان الذی جئت منه الیکم (60); اگر از آمدن من ناراضی هستید به مکانی که از آنجا آمده ام مراجعت خواهم نمود» .

امام (ع) شبیه همین سخنان را پس از نماز عصر نیز در همان منزل و خطاب به همان مخاطبان ایراد کرد و فرمود:

«... و ان ابیتم الا الکراهة لنا و الجهل بحقنا و کان رایکم الآن غیر ما اتتنی به کتبکم انصرف عنکم (61); اگر از ما روی بگردانید و حق ما را نشناسید و رای شما درحال حاضر غیر از آن باشد که در دعوت نامه هایتان نوشته بودید، من از همین جا مراجعت کرده به سوی شما نخواهم آمد» .

بی تردید چنان که پیشتر نیز گفته شد و از ظاهر عبارت هم پیدا است، مراجعت امام (ع) به معنای انصراف از قیام نیست بلکه به معنای خودداری از رفتن به سوی مردم کوفه است چرا که امام (ع) همچون پدر و برادر بزرگوارش هیچ گاه نمی خواهد خود را بر مردم تحمیل نماید و بدون رضایت آنان برایشان مسلط شود و حکومتی بر مبنای «تغلب » استوار سازد.

همان گونه که امیرالمؤمنین (ع) نیز فقط زمانی حاضر به پذیرش امر حکومت و خلافت ظاهری شد که مردم از هر سو به نزد وی آمده با اصرار فراوان از ایشان خواستند که خلافت را بپذیرد چنان که خود فرمود:

«و بسطتم یدی فکففتها و مددتموها فقبضتها ثم تد اککتم علی تداک الابل الهیم علی حیاضها یوم وردها حتی انقطعت النعل و سقط الرداء و وطی ء الضعیف و بلغ من سرور الناس ببیعتهم ایای ان ابتهج بها الصغیر و هدج الیها الکبیر و تحامل نحوها العلیل و حسرت الیها الکعاب; (62) دست مرا برای بیعت می گشودید و من می بستم، شما آن را به سوی خود می کشیدید و من آن را می گرفتم، سپس چونان شتران تشنه که به طرف آبشخور هجوم می آورند بر من هجوم آوردید تا آن که بند کفشم پاره شد و عبا از دوشم افتاد و افراد ناتوان پایمال گردیدند. آن چنان مردم در بیعت با من خشنود بودند که خردسالان شادمان و پیران برای بیعت کردن لرزان به راه افتادند و بیماران بر دوش خویشان سوار و دختران جوان بی نقاب به صحنه آمدند» . (63)

امامحسین (ع) نیز خود را بر مردم تحمیل ننمود و با رضایت آنان بود که خلافت را پذیرفت چنان که خود آن حضرت در نامه ای به این مطلب تصریح نموده است:

«ان علیا رضوان الله علیه لما مضی لسبیله...ولانی المسلمون الامر بعده...» (64).

خلاصه آن که از کلمات و سیره امامحسین (ع) همچون امیرالمؤمنین (ع) و امام حسن (ع) استفاده می شود که حکومت کردن بر مردم از طریق قهر و غلبه را صحیح نمی دانستند و هیچ گاه از این طریق برای به دست آوردن حکومت استفاده نمی کردند و به فرموده مقام معظم رهبری:

«یکی از شاخصه های حکومت امیرالمؤمنین (ع) (این است که) برخاسته از اراده مردم و خواست مردم است. «تغلب » یعنی از راه غلبه و زور بر مردم حاکم شدن در منطق امیرالمؤمنین (ع) نیست. با این که خود را بر حق می دانست اما کنار نشست تا وقتی مردم آمدند، اصرار کردند، ابرام کردند، شاید گریه کردند که آقا شما بیا زمام امور ما را در دست بگیر، آن وقت آمد و زمام امور مردم را در دست گرفت. خودش گفت که اگر مردم نیامده بودند، اگر مردم اصرار نمی کردند. اگر این طلب جدی مردم نبود، من علاقه ای به این کار نداشتم....مردم قدرت را به او سپردند او هم قدرت را گرفت و بعد با اقتدار آن قدرت را نگه داشت...» (65)


پی نوشت ها