تبلیغات
از انتظار تا فرج - جایگاه عشق در عرفان امام خمینی رحمه الله 1
 

 


چکیده

رسیدن به بالاترین مقامات معرفت و کمال روحانی، پیوسته از اهداف بلند انسانهای عارف بوده است. در اندیشه این انسانها، محبت رمز رسیدن به این مرحله از تعالی و کمال روحانی است که از آن در آثار خود به «حب»، «عشق»، «محبوب» و «معشوق» یاد کرده اند.

مقدمه

عارفان وارسته و سالکان طریقت و دریافتگان حقیقت و بزرگان معرفت، عشق را خمیر مایه جهان هستی دانسته و چرخش عالم را بر مدار حبّ تبیین می کنند. (فصوص الحکم: 203) و راز آفرینش و منشأ ظهور و تجلّی کاینات را عشق و حبّ الهی می دانند. از آنجا که حق تعالی محبّ ذات خویش است، چنین حبّی مستلزم آن است که آثار مربوط به ذات نیر محبوب باشد و در نتیجه، این عشق به ذات پیامدی زیبا و آمیخته به محبّت دارد که همان تحقّق نظام هستی است. حدیثی است به نقل از حضرت داوود نبیّ علیه السلام که چون از حضرت حق علت آفرینش و رمز و راز خلقت را جویا شد، خداوند متعال در پاسخ فرمود: «کُنْتُ کنزا مخفیا، فأَحْبَبْتُ اَن أعرف، فخلقتُ الخلقَ لِکَی أعرف». (مجلسی، 1403: 84/199، ح 6؛ ابن عربی، 1418: 318) مولوی نیز به این حدیث چنین اشاره کرده است:

گنج مخفی بد زپُری چاک کرد

خاک را روشن تر از افلاک کرد

در این حدیث شریف اشاره ای لطیف به راز خلقت شده و با مقدّم داشتن کلمه حبّ بر معرفت، عشق و حبّ را مفتاح عالم هستی معرفی کرده است. خداوند متعال پس از بیان «کنتُ کنزا مخفیا» که به مقام غیب الغیوبی اشاره دارد، عبارت «أحْبَبْتُ» را بر موارد دیگر مقدّم می دارد و بزرگان معرفت چنین برداشت کرده اند که حبّ و عشق عامل پیدایی و علة العلل ظهور آفرینش است. آنان محور عالم و مدار گردش هستی را عشق می دانند و بر این باورند که: «لولا العشق ما تکون متکون». (دماوندی، 767) محیی الدین بن عربی، بنیان گذار عرفان نظری، به صراحت می گوید: «فلولا هذه المحبّه ما ظهر العالم فی عینه فحرکته من العدم الی الوجود حرکة حبّ الموجد لذلک»؛ یعنی اگر چنین محبّت و عشقی نبود، هرگز عالم و جهان هستی ظهور نمی یافت. امام خمینی رحمه الله نیز بر این باور است که ظهور تمام حقایق در حضرات خارجیه، به مقدّرات آنها در حضرت علمی بستگی دارد و تقدیر در حضرت علمیّه، به حبّ ذاتی است و اگر این حبّ و محبّت نبود، هیچ موجودی از موجودات ظهور نمی یافت و احدی به کمال واصل نمی شد. (امام خمینی، 1373: 71) و همین حبّ ذاتی است که مدیر و مدبر ملک و ملکوت است. (چهل حدیث، 76) بدین ترتیب، طبق عقیده امام رحمه الله هم ایجاد موجودات و هم إبقای آنها وابسته به حبّ ذاتی است و چنین حبّی هم علت موجده و هم علت مبقیه است. امام رحمه الله از این دو ساحت به ایجاد و ایصال موجودات به کمال، تعبیر کرده اند:

«ولولا ذلک الحبّ، لما یظهر موجود من الموجودات و لا یصل احد الی کمال من الکمالات؛ فانّ بالعشق قامت السموات؛ (امام خمینی، 1373:71)

اگر حبّ ذاتی حق تعالی نبود، هیچ موجودی از موجودات پا به عرصه هستی نمی گذاشت و هیچ پدیده ای به کمال مطلوبش نمی رسد، و همانا آسمان ها بر پایه عشق استوار است.

پس نظام آفرینش، از دیدگاه امام رحمه الله چه در ایجاد و چه در بقا در پرتو عشق است. امام رحمه الله با بیان زیبا و شاعرانه خویش این دو ساحت را چنین معرفی می کنند:

من چه گویم که جهان نیست بجز پرتو عشق

ذوالجلالی است که بر دهر و زمان حاکم اوست

(دیوان امام 62)

ساکنان در میخانه عشقیم مدام

از ازل مست از آن طرفه سبوئیم همه

(همان، 179)

امام رحمه الله در مصباح الهدایه، در بحث حضرات خمس، جهان هستی را مرهون فیض اقدس و تجلّی نخستین حق می دانند که به واسطه حبّ ذاتی به وجود آمده و متذکر می شوند که خدا ذات خود را در آیینه صفات شهود می کند و سپس به ظهور این عالم و عوالم دیگر می پردازد. (امام خمینی، 1373:)

اما باید دانست که نقش آفرینی عشق به اینجا خاتمه نمی یابد، بلکه همچنان که عشق عامل خلقت و راز آفرینش به شمار می آید و پیدایی جهان وامدار و مدیون عشق خدا به جمال و جلال خویشتن است، هم چنین عامل هدایت و استکمال موجودات به ویژه انسان به سوی خالق هستی است؛ یعنی همچنان که عشق در قوس نزول کارساز است در قوس صعود نیز مهم ترین عامل و محرّک است. به عبارت دیگر، اگر قوص نزول را تعبیری از عرفان نظری و قوص صعود را تعبیری برای عرفان عملی بدانیم، برای تکمیل دایره وجود و تحقّق یافتن آیه شریفه «انا للّه و انا الیه راجعون»(بقره، 2/156) در سیر و سلوک عاشقانه، وجود محبّت امری حتمی است؛ و این عشق است که سالک طریق الی اللّه را برمی انگیزد که قوس صعود را بپیماید تا آغاز و انجام این حلقه به هم بپیوندد و نظام آفرینش به غایت خود برسد.

بر همین اساس، در بحث سیر و سلوک در همه آثار اهل معرفت به این نکته تصریح شده که انگیزه چنین حرکتی، از مبدأ تا مقصد، چیزی جز عشق و محبّت نیست زیرا انسان فطرتا عاشق کمال مطلق است و اگر خود را بشناسد درمی یابد عاشقی است که در راه بی پایان عشق قدم نهاده و هر لحظه به محبوب خویش نزدیک تر می شود. از این رو، امام رحمه الله چنین سروده است:

عالم عشق است هر جا بنگری از پست و بالا

سایه عشقم که خود پیدا و پنهانی ندارم

هرچه گوید عشق گوید، هرچه سازد عشق سازد

من چه گویم، من چه سازم، من که فرمانی ندادم

(دیوان امام، 105)

بدین ترتیب، عشق مرکب راهواری است که او را به محبوب مطلق می رساند و با گذر از فهم نیست های هست نما، خود را از قید و بند ماسوی اللّه می رهاند و از هرگونه کثرت طلبی و شرک رها می سازد و به حقیقت توحید رهنمون می شود. و هنر انسان شدن در فهم این حقیقت است. عین القضاة همدانی معتقد است که هرکس عاشق نیست، خود بین، پرکین و خود رأی است و آرزو می کند که ای کاش همه جهانیان عاشق بودند تا همه زنده و با درد بودند. (تمهیدات، 9998 ؛ سخن عشق، 58-59) بنابراین، قوس نزول و صعود عرفانی با عشق همراه است.

هم تجلّیات الهی در قوس نزول زاییده عشق و محبت است و هم سالکان در قوس صعود، با عشق در سلوکند. و این قوس صعودی لازم و ضروری است زیرا هنگامی که موجودات، به هنگام نزول، تعیّن یافتند، بی شک، در اثر حدّ و محدودیّت و ضعف و عدم، از جمال مطلق الهی محجوب ماندند و گرفتار حجاب های ظلمانی و نورانی شدند و برای رها شدن از این حجاب ها قوس صعود ضروری است تا به هدایت برسند و از إنیّات نورانی برهند و این امر با عشق میسر است. پس به جاست که عشق را بهترین هادی و هدایت گر انسان و راهگشای سیر و سلوک و عرفان اصیل بدانیم و به معجزه عشق تا آن حد ایمان داشته باشیم که:

خواست از فردوس بیرونم کند خوارم کند

عشق پیدا گشت و از مُلک و مَلک پرّان نمود

(دیوان امام، 115)

در پایان، همه جویندگان راه حقیقت را به پیمودن این راه لذّت بخش و دل نشین دعوت می کنم که ارادتی بنمایند و سعادتی ببرند.(1) این نوشتار، رسالت تبیین دیدگاه امام راحل رحمه الله را در باب عشق بر عهده دارد. امید است برای خوانندگان، به ویژه نسل جوان مفید واقع شود.

تعریف ناپذیری عشق

دانشمندان و متفکران درباره عشق بسیار سخن گفته و کوشیده اند تا به سبک و سلیقه خویش آن را تبیین و توصیف کنند، لیکن اکثر آنان اعتراف کرده اند که حقیقت عشق به شکل منطقی غیرقابل تعریف است و همه تعریف ها شرح الأسمی هستند. محیی الدین بن عربی معتقد است که امور قابل فهم دوگونه اند: برخی تعریف شدنی اند و برخی تعریف نشدنی، و محبت از امور تعریف نشدنی است و کسی این حقیقت متعالی را می شناسد که لذّت آن را چشیده باشد. (ابن عربی ع 1418:2/321) از این رو، ایشان بر این باورند که عشق و حبّ ذوقی است و حقیقت آن قابل درک نیست و فقط می توان به توصیف آن پرداخت و بر مبنای ذوق و دریافت شخصی خود از آن سخن گفت.به همین دلیل، آن بزرگوار می فرماید:

«واختلف النّاس فی حدّه فما رأیت احدا حدّه بالحدّالذاتی بل لایتصوّر ذلک فما حدّه إلا بنتایجه و آثاره و لوازمه ولاسیما و قد اتّصف به الجناب العزیز و هواللّه؛ (همان، 320)

مردم در تعریف محبت اختلاف نظر دارند و من هیچ کس را ندیدم که از محبت تعریفی ذاتی و حقیقی ارائه کند زیرا چنین تعریفی برای محبت متصور نیست، بلکه می توان از آثار و نتایج و لوازم آن سخن گفت، به ویژه این که خداوند خود را به این صفت توصیف کرده است.

کلاباذی (متوفای، 380 ه .ق) معتقد است که محبت قابل تعریف نیست و هرکسی در این باره سخن گفته باشد به وصف و ویژگی ها یا تأثیرات آن یا افعال محبّان پرداخته است. (مستهلی نجار، 1363: 349)

حضرت امام رحمه الله نیز با سایر بزرگان اهل معرفت در این موضوع هم داستانند و معتقدند که عشق و محبت خارج از حدّ تعریف است و برای آن تعریف کامل و جامع قابل تصور نیست. از این رو، چنین می سراید:

وه چه افراشته شد در دو جهان پرچم عشق

آدم و جن و ملک مانده به پیچ و خم عشق

عرشیان ناله و فریاد کنان در ره یار

قدسیان بر سر و بر سینه زنان از غم عشق

(دیوان امام، 134)

توصیف عشق

عشق یکی از مسائل اصلی و اساسی عرفان است. هیچ کتاب یا رساله عرفانی یافت نمی شود که سطر یا شطری درباره عشق سخن نگفته باشد، لیکن گفت گو و سخن راندن درباره مقام عشق بسی سخت و دشوار است.

هرچه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل گردم از آن

چون قلم اندر نوشتن می شتافت

چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

چون سخن در وصف این حالت رسید

هم قلم بشکست و هم کاغذ درید

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

(مثنوی معنوی، دفتر اول، 10)

عشق دریای بیکرانی است که قطره های آن قابل شمارش نیست و در گفت و شنود نمی گنجد.

در نگنجد عشق در گفت و شنود

عشق دریاست قعرش ناپیداست

(مثنوی معنوی)

عشق موضوعی است که نه قلم طاقت نوشتن آن را دارد و نه کاغذ توان ثبت آن را، و نه زبانی قدرت بیان آن را و همه به این مطلب اعتراف کرده اند. خواجه حافظ می گوید:

سخن عشق نه آن است که آید به زبان

ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنود

و در جای دیگر می گوید:

قلم را آن زبان نبود که سرّ عشق گوید باز

ورای حدّ تقریر است شرح آرزومندی

امام راحل رحمه الله نیز معتقد است که قلم توانایی ترسیم عشق را ندارد و در ترسیم آن بر خود می شکافد. (صحیفه نور رحمه الله ، 21/147)

درست است که تعریف و چیستی حقیقی عشق امکان پذیر نیست و شرح و بیان آن در غایت دشواری است، و در واقع، عشق چشیدنی است نه گفتنی، و جام عشق نوشیدنی است نه نوشتنی، در عین حال، پهلوانان نبرد عقل و عشق و عارفان دل باخته و در دیگ دریای عشق سوخته، از توصیف و تبیین عشق لب ندوخته و تشنگان وادی دیوانگی را بی نصیب نگذاشته اند، و در جای جای کتب و رسایل خویش از آثار و علائم نتایج و لوازم حب و عشق سخن گفته اند و گوشه ای از زوایای پنهان عشق را آشکار و در توصیف و تبیین آن از هیچ کوششی فروگذار نکرده اند. حضرت امام رحمه الله نیز همچون سایر بزرگان عرفان در لابه لای کتب اخلاقی و عرفانی، به ویژه در اولین و آخرین اثر عرفانی خویش، یعنی مصباح الهدایه و دیوان شعر، از عشق سخن به میان می آورد و ناب ترین و پخته ترین تجربه های عرفانی خویش را در اختیار مخاطبان قرار می دهد. حدود 167 بار واژه عشق در دیوان امام به کار رفته که حاکی از اهمیّت و جایگاه عشق در عرفان است. در این قسمت از مقاله به چیستی و توصیف و تبیین عشق از منظر بزرگان عرفان و حضرت امام رحمه الله پرداخته می شود.

بسیاری از اهل معرفت عشق را به شوق مفرط و افراط در محبت تفسیر کرده اند.

خواجه نصیرالدین طوسی می فرماید:

«الحبّ اذا افرط سمّی عشقا؛ (الاشارات والتنبیهات، نمط 8، فصل 18)

علاقه وقتی به حد افراط برسد، عشق نامیده می شود.»

امیر سیدعلی همدانی می گوید: عشق و آن افراط محبت است. (همدانی، 1362: 46)

حضرت امام رحمه الله که جهان بینی عارفانه او بر عشق و عاشقی استوار است، در جای جای آثار خویش به تبیین و توصیف عشق پرداخته است. پس از بررسی آثار امام رحمه الله به ویژه دیوان آن بزرگوار که آخرین اثر منظوم ایشان می باشد، به این نتیجه می رسیم که عشق و محبت یکی از مباحث محوری و اساسی و شاید بتوان گفت که مبنای همه آثار ایشان است. امام رحمه الله در سراسر دیوان خویش از عشق سخن می گوید و خود را زاده عشق و پسرخوانده جام معرفی می کند. عشق را جوهره وجودی انسان می داند و حقیقت آن را اکسیر می نامد، از این رو، به چیستی و تعریف این اکسیر می پردازد.

عاشق نباید در شیوه عشق بازی مقدمات ترتیب دهد و نتیجه بگیرد. حقیقت عشق، آتشی است که از قلب عاشق طلوع می کند و جزوه آن بر سرّ و علن و باطن و ظاهرش سرایت می کند و سراپای وجود او را فرا می گیرد. بدین دلیل، همه حرکات و گفتار چنین انسانی عاشقانه است، زیرا از کوزه همان برون تراود که در اوست. پس از چنین انسانی که مجذوب مقام احدیّت و عاشق جمال احدیّت است، هرچه سر زند، از عشق به حضرت حق حکایت دارد. (سرّ الصلاة، 11)

از نظر امام رحمه الله محبت و عشق، براق سیر و رفرف عروج است. (امام خمینی، 1377: 76) عشق حقیقت جلالی و جمالی و تنزیهی و تشبیهی است که هم غیر سوز است و هم کمال آفرین و هم به تنزیه و تخلیه می پردازد و هم تطهیر و تحلیه دارد، هم «لیذهب عنکم الرجس» است و «یطهر کم تطهیرا»، عاشقان خدا از همه رذایل پیراسته و به تمام فضایل آراسته اند. (سخن عشق، 75)

حضرت امام رحمه الله حبّ الهی را مانند سایر صفات کمالی، دارای مراتب می داند و بر این عقیده است که حبّ فی اللّه از حیث شوب و خلوص، دارای مراتب فراوانی است که مرتبه والای آن، نفی هرگونه کثرت است که از آن به «حبّ تام» یاد می کنند. (چهل حدیث، 290)

از نظر امام رحمه الله عشق بی انتهاست. ایشان عشق را به دریای بیکران و صحرایی بی پایان همانند کرده و تصریح می کنند که هیچ حدّ و مرزی را برای عشق نمی توان ترسیم کرد.

عشق روی تو در این بادیه افکند مرا

چه توان کرد که این بادیه را ساحل نیست

وادی عشق از منظر امام رحمه الله وادی سرگشتگی و حیرت است که ملکیان و ملکوتیان در پیچ و خم آن درمانده اند.

وه چه افراشته شد در دو جهان پرچم عشق

آدم و جن و ملک مانده به پیچ و خم عشق

عرشیان ناله و فریاد کنان در ره یار

قدسیان بر سر و بر سینه زنان از غم عشق

(دیوان امام، 134)

عشق منزلی بس خطرناک و راهی پر خوف و خطر است. گذشتن از فراز و نشیب های محبت، کار هرکس نیست. در راهِ عشق باید از سر گذشت. اینجا امام رحمه الله با مولوی هم داستان می شود:

عشق از اول سرکش و خونی بود

تاگریزد هر که بیرونی بود

نی حدیث عشق پر خون می کند

قصه های عشق مجنون می کند

امام رحمه الله نیز می سراید:

گفته بودی که ره عشق ره پرخطری است

عاشقم من که ره پرخطری می جویم

(همان، 169)

عافیت حقیقی و سلامت باطنی، همه در عشق است.

چشم بیمار تو هرکس را به بیماری کشاند

تا ابد این عاشق بیمار، بیماری ندارد

(همان، 169)

حضرت امام رحمه الله درد و غصه را از ابزار عشق و اشتیاق به محبوب دانسته، کسانی که عشق را در راحتی تنعم جست جو می کنند، تحقیر کرده، می فرمایند:

درد خواهم دوا نمی خواهم

غصه خواهم نوا نمی خواهم

عاشقم، عاشقم مریض توام

زین مرض شفا نمی خواهم

من جفایت به جان خریدارم

از تو ترک جفا نمی خواهم

(همان، 169)

امام رحمه الله درد و رنجی را که در راه عشقِ حق و از سوی معشوق بدان دچار شده باشد، دوست می دارند و آن را زیبا می بینند. لطف و رضایت یا قهر و جفای محبوب، در نزد عارف سالک یکسان است.

حضرت امام درباره پایداری در راه عشق و درد و رنج عاشقان می فرمایند:

مازاده عشقیم و فزاینده دردیم

با مدعی عاکف مسجد به نبردیم

در آتش عشق تو خلیلانه خزیدیم

در مسلخ عشّاق تو فرزانه و فردیم

(دیوان امام)

عاشق در راه عشقِ خود به سختی ها و دشواری ها توجّهی نمی کند، بلکه همانند حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام ، بدون هیچ ترس و تردیدی با آتش نمرود رو به رو می شود و همان طور که آتش نمرودیان بر ابراهیم علیه السلام سرد و سلامت بود، رنج و سختی عشق نیز بر سالکان آسان و قابل تحمّل خواهد بود.

از منظر امام رحمه الله عشق دو سویه است. میان انسان و خدا رابطه محبت آمیز برقرار است، هم انسان عاشق، خدا را دوست دارد و هم خدا انسان را دوست دارد و از سوی او کششی است که عاشق را مفتون خویش می سازد و هیچ وقت نظر رحمت او نسبت به انسان قطع نمی شود.

گر سوز عشق در دل ما رخنه گر نبود

سلطان عشق را به سوی ما نظر نبود

(همان)

گل از هجران بلبل، بلبل از دوری گل هر دم

به طَرفِ گلستان هر یک به عشق خویش مفتون شد

(همان)

حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که حاکی از دو سویه بودن عشق و محبت است.

اذا أحبّ اللّهُ عبدا عشقه و عشق علیه فیقول عبادی انت عاشقی و محبّی و انا عاشق لک و محبّ لک ان اردت اولم ترد؛

وقتی بنده ای خدا را دوست داشته باشد، خداوند او را عاشق خود می گرداند و خود نیز به او عشق می ورزد. سپس می گوید: بنده من: تو عاشق و دوستدار منی و من نیز عاشق و محب تو هستم. چه بخواهی و چه نخواهی.

دیلمی نقل می کند که ابویزید محبت را چهار نوع می داند که عبارت اند از: 1. محبّتی که از خداوند است و آن منّت او بر بندگان است 2. محبّتی که از طرف بنده است و آن اطاعت از خداوند است. 3. محبّتی که برای خداوند است و آن یاد کردن بنده از خداست 4. محبّتی که بین خدا و بنده است که آن عشق است. (عطف الالف المألوف علی اللام المعطوف، ص 42)

شیخ نجم الدّین رازی می گوید: (رازی، 1352: 61) چون آتش عشق در غلباتِ وقت به خانه پردازیِ وجود صفاتِ بشریت برخاست، در پناه نور شرع به هر قدمی که بر قانون متابعت که صورت فناست می زند، نور کشش که فنابخش حقیقی است از الطاف ربوبیت استقبال او می کند که: «من تقرب الی بُشرا تقربت الیه ذراعا». در این مقام رونده جز به زمام کشیِ عشق و قدم ذکر و بدرقه متابعت نتواند رفت که:«قل ان کنتم تحبّونَ اللّهَ فاتّبِعونی یُجبِبْکُمُ اللّه»؛ بگو (به مسلمانان): اگر خدا را دوست می دارند پیرویم کنید تا خدا نیز شما را دوست داشته باشد. از نظر امام رحمه الله عشق مرتبتی بالاتر از عرفان دارد و به عبارتی، غایتِ آن است:

چون به عشق آمدم از حوزه عرفان، دیدم

آن چه خواندیم و شنیدیم، همه باطل بود

ولیکن برخی از بزرگان مانند شیخ روزبهان بقلی فسایی شیرازی (522 606 ه .ق) در این مقام، مشربی دیگر دارد و عشق را مقدمه عرفان می داند. وی در فصل سی و دوم کتاب عبهر الشقین از «کمال عشق» سخن می گوید و سرانجام می نویسد:

«بهشت جای زاهدان است. کنشت خرابات عاشقان است، نارسیدگی در عشق نیست، ناتوانی در راه عشق نیست. آنچه گفتیم جز صفت عشق و عاشق نیست. نهایتِ عشق، بدایةِ معرفت است. در معرفت، عشق بر کمال است؛ اگر عاشق با معشوق هم رنگ بود، مقام توحید یافت؛ اگر در معرفت متحیر شود، مقام معرفت یافت. منتهای عشق تا بدین دو مقام است، چون عارف شده از صفات معرفتش صفات حق روید». (روزبهان، 1337: 145)

فطری بودن عشق

امام رحمه الله معتقدند که انسان مفطور عشق است و در فطرت تمامی موجودات حب ذاتی و عشق جبلی ابداع شده است. (ر.ک: آداب الصلاة، 315؛ تفسیر سوره حمد، 73؛ شرح چهل حدیث، 91 و 576) به اعتقاد ایشان، همه سلسله موجودات و همه ذرات کاینات، از پایین ترین مرتبه تا بالاترین مرتبه، همه حق طلب و حق جویند و هرکس در هر مطلوبی خدا را طلب می کند. (سرالصلاة، 91) ذرات وجود عاشق روی او هستند.

ذرات وجود، عاشق روی ویند

با فطرت خویشتن ثناگوی ویند

ناخواسته و خواسته دلها همگی

هرجا که نظر کنند در سوی ویند

(دیوان امام، 212)

بنابراین، انسان هم که گل سرسبد موجودات است، بالفطره عاشق حق است زیرا عشقِ محبوب ازلی از روز الست در عمق وجود او نهاده شده است.

عشق جانان، ریشه دارد در دل از روز الست

عشق را انجام نبود چون ورا آغاز نیست

(همان، 65)

جز عشق تو هیچ نیست اندر دل ما

عشق تو سرشته گشته اندر گل ما

(همان)

از نظر امام رحمه الله ، انسان معرفت حضوری و شهودی به حق دارد: «انسان بالفطره عاشق حق است، که کمال مطلق است، گرچه خودش نداند به واسطه احتجاب نور فطرت. پس انسان غیر محتجب، که کمال مطلق را حق بداند، و معرفت حضوری به مقام مقدّس کامل علی الاطلاق داشته باشد، آنچه از او ظهور پیدا کند، کامل بیند و جمال و کمال حق را در جمیع موجودات ظاهر بیند. و چنانچه ذات مقدّس را کامل مطلق بیند، صفات جمال و جلال را کامل بیند. و همین طور، افعال حق را در جمیل و کامل مشاهده کند، و این که «از جمیل مطلق جز جمیل نباید» را به عین عیان و مشاهده حضوری دریابد». (امام خمینی، 1377: 164)

اما باید توجه داشت که بر سر راه انسان موانعی وجود دارد که انسان را از دست یابی به کمال محروم می سازد.

در عرفان از این گونه موانع غالبا به حجاب تعبیر می شود و امام از دو نوع حجاب نورانی و ظلمانی یاد می کنند و معتقدند: اگر این گونه حجب از رخسار شریف فطرت برداشته شود، عشق به کمال در انسان ظهور می کند و به فعلیت می رسد و در پی عشق به کمال، گرایش به همه خوبی ها حاصل می شود. (ر.ک: همان، 80) البته متعلّق عشق جبلی و فطری، محبوب مطلق است و غیر مطلق از آن جهت که محدود است نمی تواند محبوب فطرت باشد: «تمام فطرت ها بلااستثنا، عشق به کمال مطلق است، عشق به خداست». (صحیفه نور، 14/209)

پوشیده نیست بر هر صاحب وجدانی که انسان به حسب فطرت اصلی و جبلت ذاتی عاشق کمال تام مطلق است و شطر قلبش متوجه به جمیل علی الاطلاق و کامل من جمیع الوجوه است؛ و این از فطرت های الهیه است که خداوند تبارک و تعالی مفطور کرده است بنی نوع انسان را بر آن». (امام خمینی، 1377: 127)

از نظر امام رحمه الله ، یکی از ادلّه استوار اثبات کمال مطلق همین عشق بشر به کمال مطلق است، زیرا عاشق فعلی بدون معشوق فعلی ممکن نیست و محال است. (صحیفه نور، 14/205)

امام رحمه الله معتقد است که انسان دارای دو نوع فطرت اصلی و تبعی است . فطرت عشق به کمال را فطرت اصلی و استقلالی، و فطرت گریز از نقص را فطرت فرعی می نامند، و بر این باورند که انسان با فطرت فرعی از غیر حق دور می شود و با فطرت اصلی به جمال جمیل واصل می شود و سایر فطریات که در انسان موجود است، به این دو نوع فطرت بازگشت دارند. (ر.ک: شرح حدیث جنود عقل و جهل، 102 و 103) امام خمینی رحمه الله با استمداد از عشق فطری به اثبات مبدأ و معاد می پردازد. (ر.ک: همان، 182184و185)