تبلیغات
از انتظار تا فرج - مطالب بابک پاکدل
 

 
داستان عبرت انگیز
روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند ، چقدر فقیر هستند . 
آنان یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند . 
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسر بچه پرسید : نظرت درباره مسافرتمان چی بود ؟ 
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر ! 
پدر پرسید : آیا به زندگی آنان توجه کردی ؟ 
پسر پاسخ داد : فکر می کنم ! 
 پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ 
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا . ما در حیاطمان یک فوراره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد . ما در حیاطمان فانوس هایی تزیینی داریم و آنها ستارگلان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود ، اما باغ آنها بی انتهاست ! 
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم


::
:: مرتبط با: خداوند ,
نویسنده : بابک پاکدل
تاریخ : چهارشنبه 13 آذر 1392
خداوندا

خداوند می فرمایند :

"هرگاه بنده ای مرا می خواند

 آن چنان به سخنان او گوش می دهم

 كه انگار بنده و آفریده ای جز او ندارم"

 اما شگفتا  !

بنده ام همه را طوری می خواند

 كه انگار همه خدای او هستند

  جز من.



::
:: مرتبط با: خداوند ,
نویسنده : بابک پاکدل
تاریخ : چهارشنبه 13 آذر 1392
. . .شخصی را به جهنم بردند


. . .شخصی را به جهنم بردند  

!در راه برمیگشت و  هی به عقب خیره می شد

!ناگهان خدا فرمود:    او را به بهشت ببرید

فرشتگان پرسیدند چرا ؟؟؟؟

     .پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ، او امید به بخشش من داشت




::
:: مرتبط با: خداوند ,
نویسنده : بابک پاکدل
تاریخ : چهارشنبه 13 آذر 1392
هر کس گمشده ای دارد ...

هر کس گمشده ای دارد ،

و خدا گمشده ای داشت .

هر کسی دو تاست ،

و خدا یکی بود .

و یکی چگونه می توانست باشد ؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند، هست ،

و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .

" در آغاز هیچ نبود ، کلمه ای بود و آن کلمه خدا بود "

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

دکتر علی شریعتی



::
:: مرتبط با: خداوند ,
نویسنده : بابک پاکدل
تاریخ : چهارشنبه 6 آذر 1392
حکایتی از تفسیر «روح البیان»

در تفسیر «روح البیان» حکایتی نقل شده است.

 از این قرار که: یکی از فاسقان و روسیاهان عالم دست به دعا بلند کرد و به خداوند توجّه نمود، ولی خداوند با نظر لطف و رحمت به او نگاه نکرد.

 بار دیگر او دست به دعا به طرف خدای متعال دراز کرد،خداوند باز از او روی گرداند، بار سوم دست نیاز به سوی بی نیاز مطلق دراز کرد و تضّرع و ناله نمود.

خداوند به ملائکه اش فرمود:

 فرشتگانم! دعای بنده ام را به اجابت رساندم که پروردگاری جز من ندارد.او را عفو نمودم و حوائجش را برآوردم؛ زیرا که من از تضرّع و گریه ی بندگانم شرم دارم.

منبع : tebyan.net

 



::
:: مرتبط با: خداوند ,
نویسنده : بابک پاکدل
تاریخ : چهارشنبه 6 آذر 1392