تبلیغات
از انتظار تا فرج - مطالب داستان کوتاه
 

 
دو تا وهابی


میگن یه روز ، ﺩﻭ تا ﻭﻫﺎﺑﯽ ﻣﻮﻗﻊ ﺳﻮﺍﺭﺷﺪﻥ ﺑﻪﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ می شن ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍ ﺷﯿﻌﻪ ﺳﺖ . . . تصمیم می گیرن ﮐﻪ شیعه رو ﺍﺫﯾﺘﺶ ﮐﻨﻦ؛ ﺍﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺗﻌﻄﯿﻼﺕ ﺑﺮﻡ ﻟﺒﻨﺎﻥ؛ ﺍﻣﺎ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺷﯿﻌﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﻪ؛اه اه اه نرفتم . ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺑﺤﺮﯾﻨﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺷﺪ ﺍﻣﺎ قبول نکردم ؛ ﭼﻮﻥ ﺍﮐﺜﺮﯾﺖ ﺷﯿﻌﻪ ﻫﺴﺘﻦ .. . ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺮﻡ ﻋﺮﺍﻕ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻋﺮﺍﻕ ﻫﻢ ﭘﺮﺍﺯﺷﯿﻌﻪ ﺍﺳﺖ؛ ﺭﻓﯿﻘﺶ ﮔﻔﺖ:ﺧﺐ ﭼﺮﺍ ﻧﺮﻓﺘﯽ ﺍﺭﻭﭘﺎ؟؟ﮔﻔﺖ: ﺍﻭﻧﺠﺎﻫﻢ ﺗﺸﯿﻊ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﺷﺪﻩ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﺎ؛ ﻫﺮﺟﺎ ﺑﺮﯼ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺑﺮﻣﯿﺨﻮﺭﯼ. . . ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻥ ﺗﺎ ﺧﺸﻢ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺷﯿﻌﻪ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺭﻥ؛ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺷﯿﻌﻪ ﻫﻢ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ ﺑﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺟﻬﻨﻢ ﺳﻔﺮ ﻧﻤﯿﮑﻨﯽ? ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺗﻨﻬﺎ جایی هستﮐﻪ ﺷﯿﻌﻪ ﻧﺪﺍﺭه :))))))


::
:: مرتبط با: داستان کوتاه ,
نویسنده : علی خانی نژاد
تاریخ : دوشنبه 24 شهریور 1393
داستان عبرت آموز
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ،اون همیشه مایه خجالت من بوداون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها وبچه مدرسه ای ها غذا می پخت یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره  خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه ؟ به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا   از اونجا دور شدم روز  بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟




:: بقیه در ادامه مطلب
:: مرتبط با: اجتماعی , فرهنگی , داستان , داستان کوتاه ,
:: برچسب‌ها: مادر من فقط یک چشم داشت.... , درس زندگی ,
نویسنده : فرهاد ایمانی
تاریخ : دوشنبه 25 دی 1391
داستان انگشتر حضرت سلیمان

داستان انگشتر حضرت سلیمان

«انگشتری سلیمان علیه السلام» همان انگشتر و مُهر حضرت سلیمان علیه السلام است که گویند اسم اعظم الهی بر آن نقش بسته بود و سلطنت وی بر اِنس و جِن، وابسته آن بود، و دیوی، به شکل حضرت سلیمان علیه السلام، آن انگشتری را به دست آوردوچندی سلطنت کرد تا بار دیگر، انگشتری به دست حضرت سلیمان علیه السلام افتاد و سلطنت خود را باز یافت. نامهای دیگر آن:«خاتم جم»، «خاتم جمشید»، «انگشتری جم» و «انگشتری جمشید» است. («فرهنگ فارسی معین»، ج ۵، ص ۱۹۰)
یکی از خصائص حضرت قائم (عج) در هنگام ظهور، دارا بودن انگشتری سلیمان علیه السلام است. امام رضا علیه السلام در ضمن روایتی فرمود: «قائم (عج) کسی است که هر گاه خروج کند… انگشتری سلیمان علیه السلام و عصای حضرت موسی علیه  السلام ،همراه اوست». («اعلام الوری»، ص ۴۰۷، - «کشف الغمه»، ج ۳، ص ۴۴۵)

 




:: بقیه درادامه مطلب
:: مرتبط با: مذهبی , تاریخی , داستان , داستان کوتاه ,
:: برچسب‌ها: داستان حضرت سلیمان ودیو , داستان حضرت سلیمان ,
نویسنده : فرهاد ایمانی
تاریخ : دوشنبه 20 آذر 1391
افسر روسی

افسر روسی



مرحوم حاج ملاّ محمود زنجانی كه به حاج ملاّ آقا جان    شهرت داشت ، پس از جنگ جهانی اول با پای پیاده به عراق و زیارت عتبات عالیات شتافت .
در مسیر راه در شهر خانقین برای نماز به مسجد رفت و در آنجا با یك نفر افسر سابق بلشویك كه به صورت عجیبی هدایت یافته بود، آشنا شد و جریانی را از او شنیده كه خواندنی است این شما و این هم داستان مورد اشاره ، او فرمود:
در شهر خانقین برای ادای نماز به مسجد رفتم و در آنجا مرد سفید پوست درشت و فربهی را دیدم كه مثل شیعه ها نماز می خواند از این موضوع تعجب كردم خدایا او كه مال شمال روسیّه است .
نمازش تمام شد، نزدیكش رفتم و پس از عرض سلام از لهجه اش یقین پیدا كردم كه او روسی است .
با این وصف از وطن و مذهبش پرسیدم ، گفت : دوست عزیز من اهل لنینگراد شوروی هستم و در جنگ اول جهانی افسر و فرمانده دو هزار سرباز روسی بودم و ماموریتم تسخیر كربلا   بود.
بیرون شهر اردو زده و در اوج آمادگی در انتظار دریافت فرمان یورش به كربلا بودیم كه شبی در عالم رؤ یا شخصیّت گرانقدری را دیدم كه نزدم آمد و با من به زبان روسی سخن گفت و خطاب به من فرمود: دولت روس در این جنگ شكست خورده است و این خبر فردا به عراق می رسد و از پی انتشار خبر شكست روس ، همه سربازان روس كه در عراق مستقرّ هستند به دست مردم كشته می شوند و تو برای نجات خویش از مرگ ! به دست مردم ، اسلام را برگزین .

 

 



:: ادامه مطلب
:: مرتبط با: مذهبی , امام حسین (ع) , داستان , داستان کوتاه ,
:: برچسب‌ها: افسر روسی ,
نویسنده : علی خانی نژاد
تاریخ : پنجشنبه 9 آذر 1391
استخاره

استخاره


آقای حاج شیخ علی اسلامی ، فرزند مرحوم آیت الله آقای حاج شیخ عباسعلی اسلامی بنیانگذار جامعه تعلیمات اسلامی در تهران اظهار داشتند:
داستانی را دوستان از جناب آیة الله سیّدعبدالكریم كشمیری  نقل نمودند كه مشتاق شدم آن را بدون واسطه از خود ایشان بشنوم .
بدین منظور به محضرشان مشرف شدم آقای كشمیری ، كه در نجف می زیستند، مورد مراجعه اقشار مختلف مردم بودند و اكثراً از ایشان طلب استخاره می شد.

 

 


ضمنا استخاره ایشان با تسبیح صورت می گرفت و مكنونات قلبی را نیز كه مراجعه می كردند و استخاره می خواستند بیان می كردند. ایشان صبحها قریب دو ساعت به ظهر مانده در یكی از ایوانهای صحن مطهر حضرت امیرالمؤ منین (ع ) می نشستند و افراد مختلف در این موقع برای گرفتن استخاره به ایشان مراجعه می كردند. آقای كشمیری  نقل كردند كه :
مدّتی بود می دیدم زنی با عبای سیاه و حالت زنان معیدی (دهاتی ) زیر ناودان طلا می نشیند و زنها به او مراجعه می كنند و او نیز با تسبیحی كه به دست داشت بر ایشان استخاره می گرفت این حالت نظرم را جلب كرد. روزی به یكی از خدّام صحن مطّهر گفتم :
هنگام ظهر كه كار این زن تمام می شود او را نزد من بیاور، از او سوالاتی دارم . خادم مزبور، یك روز پس از اینكه كار استخاره آن زن تمام شد، او را نزد من آورد، از او سؤ ال كردم :

تو چه می كنی ؟ گفت : برای زنها استخاره می گیرم . گفتم : استخاره را از كه آموختی ؟ چه ذكری می خوانی ، و چگونه مسائل را به مردم می گویی ؟

                                                                                      بقیه در ادامه مطلب



:: ادامه مطلب
:: مرتبط با: مذهبی , امام حسین (ع) , داستان کوتاه , داستان ,
:: برچسب‌ها: استخاره ,
نویسنده : علی خانی نژاد
تاریخ : پنجشنبه 9 آذر 1391